تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - خواب
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

ديشب خواب دختر را ديدم. خوشحال مينمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه ميكرد. دلتنگ آغوشش بودم. خواستم نزديكش شوم و در آغوشش كشم. آن چند قدم، فاصلهاي ناپيمودني مينمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام ميكردم براي قدم برداشتن به سويش.

برميخيزم و چاي پررنگي ميريزم. روي مبل كهنه و قديميام مينشينم و صبورانه سردي چاي داغ را انتظار ميكشم. در ذهنم جملهاي نقش ميبندد. تنها فايده چاي آموختن صبوري است. بعد خاطرهها به ذهنم هجوم ميآورند تا از تلخي صبر ورزيدن بكاهند. ياد همآغوشيهايمان ميافتم، آن روياي خوش، همان هنگام كه روي زمين، سخت در هم ميآميختيم، ميغلتيديم. بوي عطر و عرق بر هوا ميخاست. سعي ميكرديم از حركات خشونتوار سكس بپرهيزيم. به حركات آرام و عاشقانه ميپرداختيم. هر از چند گاهي از ذوق شيطنتمان خندهاي ميكرديم. مادربزرگش در طبقه پايين، در آرامشي سبكسرانه انتظار نوه بيرون از خانهاش را ميكشيد و ما در سايهروشن رويايي اتاق بالاي سرش، لخت و عور، در هم غلتيده بوديم.

دو سالي ميشد كه طبقه دوم خانه پيرزن را اجاره كرده بودم. قلب نوهاش را هم دو سالي ميشد كه خريده بودم. پيرزن مرا مثل پسرش دوست داشت. بعضي وقتها از خيانتي كه به اعتمادش ميكردم شرمسار ميشدم. ولي عاشق نوهاش بودم. اين حس مبارزي را به من ميداد كه آماده مبارزه با هر كس و احساسي است.

آن ديوث را هم در خواب ديدم. هنگامي كه حضورش را فهميدم از تلاش باز ايستادم. او هم خوشحال مينمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه ميكرد. در آرزوي كشتنش بودم. خواستم نزديكش شوم و چندپارهاش كنم. آن چند قدم، فاصلهاي ناپيمودني مينمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام ميكردم براي قدم برداشتن به سويش.

چايم سردِ سرد است. تلخ مينوشمش. تلخي چاي با تلخي خاطرهاي درهم ميآميزد. ياد آن نامهاي ميافتم كه روي همين مبل كهنه و قديمي گذاشته بودش. از عشقش به ديگري، از فرارش با او خبرم ميداد. آن دلسردي و دلشكستگي چه تاثير پايداري گذاشت. احساس مستاجري را داشتم كه از خانهاي، قلبي بيرون رانده شده بود.

بيآنكه در بزند داخل ميشود و به سويم ميآيد. برميخيزم و جايم را به او ميدهم. روي مبل، آرام و پير مينشيند. كنار زانوانش روي زمين مينشينم. با آرامشي مخصوص كهنسالان خم ميشود و لبانم را ميبوسد. سرم را ميگذارم روي زانوانش. با چشمان پير و خاكسترياش نگاهم ميكند. دستش را بر سرم ميكشد. چشمانم را ميبندم و خود را به نوازشش ميسپارم. و اين پير غمگين چه مادرانه مينوازدم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینشالله جمعهها بروز خواهد شد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 11:28 | لینک  |