تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - مردمان
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

*** 

مردي پير و رازآلود از خياباني ميگذشت؛ به سوي مقصدي نامعلوم، از مبدائي نامعلوم. نميدانم كه بود، چگونه آدمي بود، ولي برجسته بود. آنقدر برجسته كه در ميان آن هزاران آدمي كه از خيابان ميگذشتند، نظرم را جلب كرد. مثل كوهي بود كه در ميان دشتي مسطح و پهناور سر برآورده بود. فكر ميكنم تمام آن روز، تمام آن صحنه، همه به خاطر او ساخته شده بودند. جالب بود. من از پنجره اتاقي در طبقه هشتم نظارهگر گذر هزاران آدمي بودم كه حالا تنها سياهيلشگراني به نظرم ميآمدند، كساني كه صحنه را پر ميكنند و هيچگاه اسمشان در تيتراژ فيلم نمي آيد انگار كه تفالههايي بياهميتند؛ آنها همان دشت مسطح و پهناوري بودند كه حالا كوهي سربه فلككشيده از میانشان در گذر بود. من ايستاده بودم و از آن بالا، از ميان پنجره، فيلمي را تماشا ميكردم. قهرماني در گذر بود. طولي نكشيد كه مرد پير و رازآلود از كادر خارج شد و دشتي تماما مسطح و پهناور برجا گذاشت. حالا تنها هزاران آدمي را ميديدم كه كمترين اهميتي برايم نداشتند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 11:39 | لینک  |