اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.
***
چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» موكتي خاكستري كف اتاق خالي را پوشانده است. در گوشهاي از اتاق، لباسها و وسايل زنانه او قرار دارد و در گوشهاي ديگر چند لباس كهنه و نخنما از آن من. در وسط اتاق رختخوابي است كه از آن هر دوي ماست. كوچك است و به زور در آن جا ميشويم. به سوي جاي خوابمان ميروم و دراز ميكشم. ميگويم: «نصف زندانهاي شهر را گشتم. هيچ كدام از زندانبانها از او خبري ندارند. فردا به زندانهاي ديگر هم سر خواهم زد.» ميآيد و كنارم دراز ميكشد. به عادت تمام شبهاي همخوابگي پشت به شريك خوابم ميكنم و چشمانم را ميبندم. او هم به من پشت ميكند و آرام ميگيرد. با پشتهايي فشرده در هم كه گرما رد و بدل ميكنند به خواب ميرويم.
صبح زود، از اتاق كه خارج ميشوم، صندلي خالياش را ميبينم و دلتنگ ميشوم. شب و روز روبروي در اتاق مينشست و نگهباني ميداد. بعضي وقتها، هنگام بازگشت از گردشهاي روزانه ميديديم كه روي صندلياش به خواب رفته است. ملافهاي رويش ميكشيديم و آرام وارد اتاق ميشديم. چند روز پيش اما صندلياش را خالي يافتيم. وحشت كرديم. هيچ تجربهاي از زندان بيزندانبان نداشتيم. و اين تجربه وحشتناك و دلهرهآور باعث شد تا تمام شب بيدار بمانيم و به دليل رفتنش فكر كنيم. احساس كودكاني را داشتيم كه در مكاني غريب رها شدهاند و پدر و مادرشان به عمد طردشان كردهاند. آن شب تصميم گرفتيم تا بيابيمش و براي بازگشت التماسش كنيم.
به تمام زندانهاي شهر سر ميزنم و از زندانبانان سراغش را ميگيرم. همه از او بيخبرند. همه نگاهي سرد و پر نفرت به من مياندازند. فكر ميكنند زنداني عاصي و بيلياقتي هستم كه زندانبانم را فراري دادهام. نااميد در شهر پرسه ميزنم. فكر ميكنم كه حتما زندانيهاي بهتري يافته است و اين تنها دليل غيبت ناگهانياش ميتواند باشد. به شريك زيباي رختخوابم فكر ميكنم كه حالا، تنها در اتاقي بيروح و خالي به انتظار نشسته است. تحمل زنداني بيزندانبان براي هردويمان طاقتفرسا خواهد بود. كاش ميتوانستيم زندانبان ديگري بيابيم. ولي هيچ كس زندانبانيِ زندانيهاي مطرود را نميپذيرد.
هربار كه تنها و بدون شريك رختخوابم به گردش ميروم، به خانهام هم سري ميزنم. هربار روبروي خانه ميايستم و زنم كه مشغول كار در باغچه است دستي تكان ميدهد و لبخندي ميزند. با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. هر بار اين اجازه را ميدهد و من درون خانهاي پر از خاطرات، پر از بوي مردان بيگانه ميگردم ونسبت به زن خيانتكارم نفرت ميآورم. اتاق كارم كه هميشه قفل است و تنها كليدش هم نزد من، تنها جايي است كه بوي تنهايي ميدهد و بوي بيگانگان را به خود نگرفته است.
اين بار هم در راه بازگشت به زندان، روبروي خانه ميايستم و تماشايش ميكنم. زنم مثل هميشه مشغول كار در باغچه است ولي اينبار دستي تكان نميدهد و لبخندي نميزند. به سويش ميروم و با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. مي گويد ميهاني درون خانه دارد. با نفرت به زن خيانتكارم نگاهي ميكنم و دور ميشوم. چند قدم دورتر بر ميگردم و به خانه نگاهي مياندازم. مرد ميهمان پشت يكي از پنجرهها ايستاده است و نگاهم ميكند. خشكم ميزند. مردي كه دارد خود را پشت پردهها قايم ميكند زندانبانمان است.
چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» ميروم به سوي لباسهايم و جمعشان ميكنم. ميخواهمش تا وسايلش را جمع كند. ميگويمش كه زندانبانمان همخانه جديد زنم است و يكي از اتاقهاي آن خانه هم زندان جديد ماست. وسايلش را جمع ميكند و بعد مشغول جمع كردن رختخوابمان ميشود. ميگويم: «بگذار آن بماند. در اتاق جديدمان تختخوابي هست.» و او چشمان شرمگينش را به زمين ميدوزد.
