اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.
***
همان مرغي است كه تمام اين هفته را غذايش دادهام. مگسهايي را از سر بيكاري شكار كردهام و دادهام بخورد تا زندگي كند و گرسنه نباشد. بيچاره حالا خورشت روي برنجِ خوشپختِ توي بشقابم است. نه او ميدانست كه آخر هفته غذايمان خواهد بود و نه من. ميز درازي است؛ درست شبيه ميزهاي غذاخوري اشرافهاي انگلستان. از آن طرف ميز حتي صدا هم به زحمت خودش را تا اين طرف ميز ميرساند، چه رسد به تفهايي كه از دهان ياوهگوهاي گرسنه به هنگام ياوهگويي پرتاب ميشوند. همين ميزبان عزيز هم مشغول ياوهگويي است. به حرفهايش گوش نميدهم. با غذايم بازي ميكنم، دانههاي برنج را ميشمارم، گوشت مرغ بيچاره را از هم ميدرم، بعضا قاشقي نيمهپر در دهان ميگذارم. ميزبانم را كه نگاه ميكنم، تفهاي بيشماري ميبينم كه در تلاشند به بشقابم برسند. چه خوب كه ناكامند. دوست ندارم غذايي تفآلود بخورم. هفتهاي پيش نامهاي به دستم رسيد. از شخصي ناشناس بود. دعوتم كرده بود هفتهاي ميهمانش باشم تا در مورد موضوع مهمي گفتگو كنيم. امروز يك هفته تمام است كه ميهمانش هستم و هنوز از موضوع مهم هيچ خبري نيست. البته ترجيح ميدهم كه ديگر از اين موضوع مهم سخني نگويد. خوشنودم از اينكه ميهمانشان هستم. نميخواهم سخن گفتن از اين موضوع مهم نقطه پاياني بر اين ميهماني سرنوشتساز باشد. ولي انگار زمان گفتگو فرا رسيده است چراكه سكوتي غير عادي كرده و به من خيره شده است. بشقابش خالي است. قاشق را از دهانم خارج ميكنم و گوشت ران مرغ را ميجوم. طعم مگس را زير دندانهايم احساس ميكنم. گوشت را در دستمالي تف ميكنم، بشقاب را از خود دور ميكنم و به ميزبان خيره مينگرم.
- دوست عزيزم، تمام اين هفته را به قصد دوستي مهمانم بودي. و حالا ميخواهم خواهشي كنم. ميخواهم كوهت را به من بفروشي.
دوباره سكوت ميشود. دليل اين خواستهاش را نميتوانم بفهمم. يك كوه به چه دردي ميخورد، چرا بايد براي آن پولي پرداخت؟
- ميزبان عزيزم، اين كوه ميراث اجدادم است. نميتوانم بفروشمش.
هر دو ميدانيم كه اصرار بيفايده است. نميتوان ميراث چندهزارساله آبا و اجدادي را به پول فروخت. براي همين بعد از سكوتي آزارنده دليل اين خواستهاش را ميگويد.
- نقشههايي پيدا كردهام. نشان ميدهند كه درون اين كوه گنجي پنهان است. تو مطمئنا از پيدا كردن اين گنج عاجز خواهي بود. اما من ميتوانم به كمك ماشينها و نقشهها كوه را بشكافم و اين گنج را پيدا كنم. حاضري شريك يكديگر باشيم؟
به چهره اين مرد خيره مينگرم و تلاش ميكنم كه زيبايي دخترش را درون چهرهاش باز يابم. از آن زيبايي خبري نيست. آن زيبايي منحصر به فرد را تنها ميشود به هنگام غروب خورشيد، هنگامي كه بر روي صندلي درون حياط مينشيند و كتاب ميخواند ديد. تمام اين هفته را در حياط پر از مرغ و بوقلمون خانهاشان به انتظار غروب وقت گذراندهام. حالا نشستهام و زيبايي آن دلبر را در صورت پدرش ميجويم. مردي كه به دنبال گنج پنهان در دل كوه خاكستري پدريام است. به مرد ميگويم كه عاشق دخترش هستم، كه نيازي به ماشين و نقشه نيست، كه من حاضرم به نشان عشق تمام كوه را با بيل و كلنگي بكنم و گنج را تماما در اختيارش بگذارم. به او ميگويم كه ميخواهم دخترش را از آن خود كنم. بر ميآشوبد. صداي خشمناك آلوده به تفش، صداي عاشقي است. احساس ميكنم كه رقيب عشقيام، همين مرد، همين پدر دلبر زيبايم است.
***
ماههاست كه كوه را در جستجوي گنجي كندهام و حالا جعبهاي سياه يافتهام. خوشحالم. اين مشقت چند ماهه، اين گنج، همهاش به خاطر عشقم به دلبر زيبايي است كه حالا در حياط خانهاش نشسته است و مشغول خواندن داستاني است. جعبه را به نزد پدرش ميبرم. او هنوز آشفته است از عشقي كه به دخترش دارم. ولي ديدن اين جعبه سياه و گلآلود، با آن قفل زنگ زده و سنگين، خوشحالش ميكند، چشمانش را ميدرخشاند. نخست تلاش بيهودهاي ميكنيم براي خواندن نوشته ناخواناي حك شده بر روي جعبه. بعد انبري ميآورد و قفل را به زور باز ميكند و... انبوههاي از مگسهايي بزرگ و سياهرنگ گنجي است كه تمام اين ماهها را به دنبالش بودهايم.
