اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.
***
هوا سرد است. پيچيده در لباسهاي گرم، كنار پيادهرو ايستادهام و مردي را مينگرم كه با كتي مندرس روي چند روزنامه دراز كشيده است. فكر ميكنم كه تا چند ساعت ديگر من در اتاق گرمم دراز خواهم كشيد و اين مرد همچنان اينجا، در اين سرما، شايد يك مرده خواهد بود. غليان احساسات، شور و شوق عجيبي در من ايجاد ميكند تا درباره اين مرد، داستاني بنويسم.
***
هوا سرد است. در يك تاكسي بدون بخاري نشستهام. راننده سرعتش را كم ميكند تا دختري را سوار كند. قبل از سوار شدن دختر، راننده رو به من ميكند و ميگويد:
- ميبيني چطور لباس پوشيده؟ شهر پره از اين فاحشهها.
سرد نگاهش ميكنم و جوابي نميدهم. دختر كنارم مينشيند و بوي عطرش دماغم را مينوازد.
***
بيست سال خواهد گذشت و ديگر هيچ كس به بدحجابان فاحشه نخواهد گفت. شايد دخترانمان در سواحل شمال ايران بدون سينهبند و با سينههايي برهنه دراز كشند و كسي نگاهشان هم نكند. اگر واقعا اين اتفاقات بيافتد، دليل آن چه خواهد بود؟ دليل آن چيزي جز دختر خوش بويي كه كنارم نشسته است، نخواهد بود. او هر روز، هزاران بار، لفظ فاحشه را ميشنود. امكان ندارد كه جوان غيوري از كنار او بگذرد و انگشتش نكند. اما او سرسختانه به راهش ادامه ميدهد. تصميم گرفته است آنطور زندگي كند كه دلش ميخواهد، او فداكارانه به راهش ادامه خواهد داد تا بيست سال ديگر، سينههاي لخت، قباحتشان را از دست دهند. مانند داستانهاي تقريبا كوتاه من، داستانهايي كه شبيه فاحشهاي فداكارند.
***
نهايتا به خانه ميرسم. وارد اتاق گرمم كه ميشوم، سرماي درونم با گرماي اتاق به جدال برميخيزد. تب خفيفي احساس ميكنم. روي تختم دراز ميكشم و به مرد بيچاره ميانديشم. تا به حال داستانهاي بسياري درباره افراد بيچاره نوشته شده است. داستانهايي چنان قدرتمند كه دوبارهنويسيشان كار مسخرهايست. ياد آن دختر خوشبو ميافتم. فكر ميكنم كه هيچ شباهتي بين داستانهاي من و آن دختر وجود ندارد. من حقيقتا قصد ندارم كه تاثيري در اين جامعه پاستوريزه خودمان بگذارم. روزي نگاري از من پرسيد كه قصدت از نوشتن اين داستانهاي ... چيست؟ جواب دادم «قصدي ندارم. اين داستانها، نتيجه هزيانهاي تبآلود من هستند. پس بهتر است جدي نگيريشان.»
