تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - عاشق تن
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

قسمتي از رنگ سقف اتاق، به اندازه يك بشقاب ريخته و سطحي قهوهاي و نمدار هويدا شده بود. مشغول جارو كردن پوستههاي سفيدرنگ از روي تختخوابم بودم. هر از چندگاهي قطرهاي آبِ آويزان از سطحِ قهوهاي، جدا ميشد و روي سرم ميافتاد. طولي نكشيد كه شره ضعيف آب جاي قطرهها را گرفت. چند ساعت بعد هم قسمتي از سقف اتاق، به اندازه يك بشقاب فروريخت و پايي از آن آويزان شد. پاي دختري بود. ساق و رانش را خوب تراشيده بود. سطح صاف و كرمياش نور را انعكاس ميداد. نزديكتر شدم. پاي ظريف و زيبايي داشت. ناخنهايش را آبي پررنگي پوشانده بود. در دستانم گرفتمش. گرم بود و خيس. لبانم را به پا چسباندم و آرام بوسيدم. جريان گرم خون را زير لبانم حس كردم. زنده بود. زبانم را روي پا لغزاندم. انگشتانش را يكيك بوسيدم. انگشت كوچك، زيباتر بود. ميان لبانم گرفتمش. چشمانم بسته بود. آرام مكيدمش.

از خواب بيدار شدم و پاي زيبا را تابخوران، روي سرم، آويزان يافتم. پيش از من بيدار شده بود و مشغول بازي بود. به پا خواستم و بوسيدمش. از حركت ايستاد. نقطههاي ريز سياهرنگ مو بر روي پوست نرمش پيدا شده بود. تيغي آوردم و ران و ساقش را خوب تراشيدم. اين كار را براي هفتهها ادامه دادم. هفتهها با دوست زيباي آويزان از سقف اتاقم زيستم و عشق ورزيدم. خسته از عشقبازيهاي شبانه به خواب ميرفتم و خوشحال از بازيهاي پرتحركش بيدار ميشدم. خوشحال بودم تا صبحي كه...

از خواب بيدار شدم و روي سقف اتاقم سوراخي به اندازه يك بشقاب يافتم. نور و بخاري گرم از سوراخ به درون ميتراويد. از پا خبري نبود. چارپايهاي روي تخت گذاشتم و رويش ايستادم. سرم را به زحمت در سوراخ فروكردم و سر از حمام گرم و پربخار درآوردم.

سري از كف فروريخته حمام پيدا ميشود. ناخودآگاه سينهها و شرمگاهم را با دستانم ميپوشانم و باسنم را عقب ميدهم. نگاهي پر از آشنايي به پاي راستم مياندازد. ميفهمم كه نوازشگر مهربان پايم، او بوده است. هيكل خميده از شرم را راست ميكنم و دستانم را فرو مياندازم. حالا برايم بيگانه نيست. آشنايي قديمي است. او همچنان به زنانگيام بياعتناست. با عشق و اشتياق پايم را تماشا ميكند. به سويش ميروم. رو به صورتش مينشينم و پاهايم را دور سرش حلقه ميكنم. آلتم، آرام به لبانش فشرده ميشود. جريان گرم خون را زير لبانش حس ميكنم. هيجاني تنم را ميلرزاند. خوشحال ميشوم از يافتن عاشقي براي تمام تنم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:27 | لینک  |