تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - هدیه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

در را با فشار باز ميكند و وارد خانه ميشود. به سوي ميز ناهارخوري كوچكي كه در وسط اتاق است ميرود و پشت آن، روي صندلي مينشيند. نخست، لبهاي لرزانش تنها اعضاي ناآرام جسمشند. بعد شانههايش و تن ظريفش هم به لرزه ميافتد، و سكوت اتاق را ضجهاش نابود ميكند. ساعتها ميلرزد و ميگريد بيآنكه اشكي بريزد. صبر ميورزد، خسته ميشود، و همچنان ميگريد... تا اينكه قطره اشكي در گوشه يكي از چشمانش ميدرخشد. لبخندي ميزند. بشقاب كوچك را از روي ليوان برميدارد و رويش خم ميشود. چشمانش را ميفشارد و قطره كوچك اشك، بيصدا داخل ليوان نيمه پر ميافتد. گونههايش را با پشت دستانش فشار ميدهد. بلند ميشود و به اين سوي ميز ميآيد و گونههايم را به نشان خداحافظي ميبوسد. بيهيچ حرفي از خانه خارج ميشود و به انتظارم ميگذارد تا فردا قطرهاي ديگر هديهام دهد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:31 | لینک  |