تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - مزاحم
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

نشسته‌ام و چشم دوخته‌ام به ساعت ديواري آبي اتاقم. دارم گذر دقايق زيباي خلوت و تنهايي را نگاه مي‌كنم. تلفن زنگي مي‌خورد. صداي ناآشناي دختريست. مي‌پرسم كيست؟ «مينا رضايي.» چه خوب. «من هم رضا مينايي. از آشنايي با تو خوشحالم.» مي‌پرسد «حقيقتا رضا مينايي هستيد؟» و من از صدايش مي‌فهمم كه ناراحت است از اين كه دستش انداخته‌ام. تصاوير انبوهي از خاطرات گذشته در ذهنم رديف مي‌شوند. رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن، تصاوير انبوه درون ذهنم را اشغال كرده است. «من حقيقتا رضا مينايي نيستم.»

***

خوب مي‌نوشت. متوهم خوبي هم بود. هميشه فكر ميكرد كه دشمناني داريم. معتقد بود بايد سر دشمنان را بريد و از سردر دروازه شهر آويزان كرد. روزي قلم را زمين گذاشت و مسلسلي برداشت تا به جنگ دشمنان برود. يادش انداختم كه با تفنگ نمي‌شود سر بريد. خنجري هم با خود برداشت و پاي پياده راه افتاد به سوي دشمن. تا دروازه شهر بدرقه‌اش كردم. فكر مي‌كردم چند روز بعد برخواهد گشت. برنگشت. در راه، در يكي از كويرهاي ملي‌مان اسهال گرفته و مرده بود. اين را سال‌ها بعد، هنگامي كه به دنبال خلوت و تنهايي كمياب، به كوير پناه برده بودم و با قدم‌هايم دقايق زودگذر را مي‌شمردم، فهميدم. از دور اسكلت زانو زده بر زميني ديدم. لعنتي! حتي در اين برهوت هم مزاحماني يافت مي‌شوند. فكر كردم رهگذريست كه از تشنگي مرده است. نزديك‌تر شدم. مسلسل و خنجر هنوز در دستان استخواني‌اش بود. پلاكي هم از گردنش آويزان بود. رويش نوشته بود «رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن». رضا مينايي اسهال گرفته و مرده بود. اين را از آثار فسيل شده‌اي كه به جاي گذاشته بود مي‌شد فهميد. استخوان‌هايش را در كيسه‌اي ريختم و به شهر بازگشتم. خانه پدر پير بي‌خبر از فرزندش را يافتم. در زدم و فرار كردم. از دور ديدم كه چگونه چشمانش از ديدن كيسه درخشيد. مرد فقير شايد فكر كرد كيسه برنجي احسانش كرده‌اند. كيسه برنج، پر بود از استخوان‌هاي خشكيده پسرش.

***

- وقتي كيسه را باز كرد چه اتفاقي افتاد؟

- نمي‌دانم. كيسه را برد داخل خانه‌اش. ديگر خبري نگرفتم.

سكوتي مي‌شود. بعد مي‌پرسم «باز هم زنگ خواهي زد؟» «بلي. ما خيلي كارها خواهيم كرد. حتي اگر تو بخواهي مي‌توانيم سكس هم بكنيم.» مي‌گويم «نمي‌توانيم سكس كنيم». دليلش را مي‌پرسد و من از صدايش مي‌فهمم كه ناراحت است از اين كه نمي‌توانيم سكس كنيم. «چند سال قبل عده‌اي ريختند داخل خانه و آلتم را بريدند. فرداي آن روز آلتم از سردر دروازه شهر آويزان بود.» از اينكه بي‌آلتم ناراحت مي‌شود. باز سكوت مي‌شود. مي‌گويم كه چند دوست آلتمند دارم. خوشحال مي‌شود. شماره‌هايشان را ميگويم. او با آرامشي تمام يادداشتشان مي‌كند و بي‌خداحافظي تلفن را قطع مي‌كند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:58 | لینک  |