تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - فرزند
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

تهديدم كرد كه پايش را در ماتحتم فرو خواهد كرد. خوشحال شدم. هيچ چيز نميتوانست خوشحالكنندهتر از دخول يك پاي كوچك و ناز به ماتحت يك مرد باشد. پس كاري را كردم كه از آن منعم كرده بود. با پدرش تماس گرفتم و گفتم: «دخترتان از من حامله است. لطف ميكنيد او را به من بدهيد؟»

***

به جاي دخترش، در يك كيسه سياهرنگ، بچه كوچكي تحويلم داد. اينكار را نُه ماه پس از نخستين عشقبازيم با دخترش كرد. و با وجود ترحمي كه چشمان پر اشكم برميانگيخت يك پاي مصنوعي را در من فرو كرد. اين قصاص ماهها رنج و عذاب دخترش بود. بعد از اينكه رفت، حوله و آب گرمي يافتم تا زور بزنم و پاي لعنتي را خارج كنم. كار سخت و طاقتفرسايي بود. بعد از خروج پا بود كه فرصتي يافتم تا فرزند گريانم را در آغوش بگيرم. لاي پايش را باز كردم و چيزي نديدم. صاحب دختري گريان شده بودم.

***

بيست سال بعد ابلهي پررو تماس گرفت و گفت: «دخترتان از من حامله است. لطف مي كنيد او را به من بدهيد؟» آتشي سخت در سرم شعلهور شد. بعد از سالها صندوق عتيقهجات خاكخوردهام را باز كردم و پاي بد شكل مصنوعي را در آن يافتم. اين بود نشان حقيقي عشقبازيمان. لخت شدم و به زور در ماتحتم فرويش كردم. و اين چه كار سخت و طاقتفرسايي بود.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 15:50 | لینک  |