***
دختري زيبا در مركز يك ميدان نشسته است. گرداگرد ميدان به سبك آمفيتئاترهاي بيتاق روم كهن پر است از تماشاچياني كه روي سكوها نشستهاند و دختر را نظاره ميكنند. زمين از خونهاي خشكيده، سرخ و سياه است. حال در مركز ميداني كه زماني محل نبرد گلادياتوران و شيران بود دختري نشسته است و مينويسد. هر صفحهاي را كه مينويسد بر روي دستگاهي ميگذارد و تصويرِ نوشتههايش بر روي ديواري بزرگ افكنده ميشود. تماشاچيان نوشتهها را ميخوانند و هر يك واكنشي متفاوت نشان ميدهند؛ عدهاي تشويقش ميكنند و انگشت شستشان را رو به بالا ميگيرند؛ عدهاي دلسردش ميكنند و شستشان را رو به پايين ميگيرند؛ و عده فحشش ميدهند، انگشت ميانيشان را به سويش بر ميافرازند، تفش مياندازند. او همچنان مينويسد. نسبت به آنان بياعتناست. اما سخت ميتوان فحشي را شنيد و بياعتنا بود. سرعت نوشتنش كم ميشود، آنقدر كم كه ثانيهها طول ميكشد تا حرفي بنويسد. و نهايتا قلم بر زمين ميگذارد. سرش را بالا ميگيرد و نگاهشان ميكند. سكوتي ميشود. حقيقتا انگار دلتنگ خونند. دستگاه را خاموش ميكند و بر ميخيزد. در سكوتي آزاردهنده ميدان را ترك ميكند. ثانيهاي طول نميكشد و يك گلادياتور و يك شير به ميدان رانده ميشوند. و هوراي تماشاچيان، ميدان را ميلرزاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختري زيبا هستيد و رفت. خدانگهدارش.
