تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - مبهوت
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

كنارم روي نيمكت مي‌نشيند و دستش را مي‌گذارد روي آلتم. بعد رو به من مي‌كند و مي‌گويد:

- آلتت كه همچنان كوچك است.

دستش را برمي‌دارد و بويش مي‌كند. و بعد با همان دست سيلي‌ام مي‌زند و برمي‌خيزد و مي‌رود. من مبهوت حركات ديوانه‌وار اين مرد غريبه مي‌مانم.

***

بعد از چند ساعت سرمي‌رسد و تكانم مي‌دهد:

- چرا چنين بهت زده‌اي؟

- مردي به خاطر آلت كوچكم كتكم زد.

- آه، من هم چند ساعت پيش مردي ديدم كه كنار دختري نشست، دستش را روي آلتش گذاشت و گفت «راه آلتت كه همچنان بسته است.» و بعد دستش را بلند کرد و بوييدش و بعد با همان دست سيلي‌اش زد. حركات مرد مبهوتم كرد. براي چند ساعت ايستادم و دختر مبهوت از حركات مرد را نگاه كردم. براي همين است كه اينچنين دير بر سر قرار آمدم.

چند دقيقه‌اي نگاهش مي‌كنم و بعد هر دو مبهوت حركات ديوانه‌وار اين مرد غريبه مي‌شويم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:28 | لینک  |