تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - لبان
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

به رديف لبهاي رنگارنگي كه روي قفسه شيشهاي رديف شدهاند نگاهي مياندازد و آنكه رنگ صورتي دارد را انتخاب ميكند. «اينها پرفروشند آقا، از بوسيدنشان سير نخواهيد شد.» پول را به فروشنده ميدهد و از در مغازه لبفروشي وارد شب گرم شهر ميشود.

***

جعبه كوچك را باز ميكند و از ديدن لبهاي كوچك صورتيرنگ ذوقزده ميشود «واي، چه زيبايند». مرد بلند ميشود و كنار زن زيبايش مينشيند. با آرامشي تمام، لبهاي زنش را ميبوسد و ميمكد. زن با چشم ذوقزدهاش به لبهاي زيباي محصور ميان دستانش نگاه ميكند. مرد، چشمبند زنش را باز ميكند و به حفره خالي و تاريك چشم نگاهي مياندازد. لب را از زنش ميگيرد و در جاي خالي چشم ميگذارد. با صدايي شاد ميگويد: «صورت پر از لبت حالا زيباتر شده است.» و بعد تنها چشم همسرش را ميبوسد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:34 | لینک  |