تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - قصه مهری
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

قدم به روستاي خاطره‌هايم مي‌گذارم. روستايي كه پر است از كودكي‌هايم. پر است از جواني‌هايم. و حالا بازگشته‌ام تا پرش كنم از كهن سالگي‌ام. چه سكوت زشتي دارد اين روستاي كهن؛ در اين سكوتْ صداي لرزش كوه‌ها را ميشود شنيد، صداي گذر عمر را هم. آري، همراه روستايم داريم به آخرمان نزديك مي‌شويم. تمام خانه‌ها خالي‌اند، به جز يكي دو تايشان كه ساكنانش پيرند و هنوز زنده و هيچگاه جرات دل‌كندن از اين پير و كوچ به شهر را نداشته‌اند. آن درخت را ببين. او هم از مجموعه كهنگان است. روزي به ياد مهري نشاندمش، به ياد لبخندش. درست همانجا كه درخت در نوسان است ايستاده بود و لبخندم زده بود. حالا به جاي او درخت عبوسي گذشت عمر را فرياد مي‌زند. راستي مهري كجاست؟ نكند همان پيرزني است كه جلوي خانه‌اي نشسته است و غروب را نگاه مي‌كند؟ خود اوست. از آن نگاه همچنان آرامش مطمئنم كه خود اوست. كمي نزديك مي‌شوم. مي‌بيندم. چشمانش را تنگ مي‌كند و بعد لبخندي مي‌زند. در آن خطوط پررنگ و عميق صورتش كه يكديگر را قطع مي‌كنند چشمانش مي‌درخشند. در آن صورت ناآشنا، تنها چشمان است كه از آن اوست. از آن مهري‌ام، مهري خاطره‌هايم، مهري كودكي‌ها و جواني‌هايم. چشمانش را از من مي‌گيرد و باز غروب را نگاه مي‌كند. كنارش مي‌نشينم.

***

«مهري‌ي...» صداي بلندم را كه انگار ميان كوه‌ها فرياد شده بود و تكرار، مي‌شنيد و به سويم مي‌شتافت. مي‌دويديم به سوي تپه سبز و روستاي زنده و شادمان را تماشا مي‌كرديم. بعد كودكانه همديگر را بغل مي‌كرديم و مي‌غلتيديم تا پايين تپه. هر دو خوش بوديم. در عالم معصومانه كودكان يكديگر را دوست داشتيم. تنها نگراني‌مان شبها بود؛ سياهي كوه‌هاي هراسناك و گرسنگي جانوران در انتظار شكار به خانه مي‌كشاندمان. و اين طولاني‌ترين دقايق جداييمان بود. مجبور مي‌شدم تا صبح صبر كنم و بعد زير نور تازه به زمين رسيده خورشيد فرياد بزنم «مهري‌ي...»

***

«مهري‌ي...» صداي بلندم را كه ميان كوه‌ها فرياد شده بود و تكرار، شنيد و از لب رودخانه برخواست و به سوي روستا شتافت. داشت از من مي‌گريخت. اين بازي جواني آشفته‌ام ميكرد. خواستگاري‌اش كردم. پدرش قبول كرد. خودش اما نه. هنگامي كه نگاهمان در هم گره خورده بود و او در من لابه ميديد و من در او عشقي فروزان، گفت «بگذار عشمان كودكانه بماند.» ماه‌ها بعد كه با ديگري ازدواج كرد از روستاي خاطره‌هايم دل كندم و به شهر كوچيدم. ديگر توان تماشاي نگاه شعله‌ور از عشقش به ديگري را نداشتم.

***

«مهري‌ي...» صداي خفه‌ام را كه مي‌شنود اشك از چشمان همچنان درخشانش سرازير مي‌شود، بخار مي‌شود و به ابرهاي بهاري مي‌پيوندد. دستم را ميگذارم روي دست گرمش و با هم غروب خورشيد را نگاه مي‌كنيم. شوهرش چند ماه پيش مرده است. فرزندانش هم به شهر كوچيده‌اند. تنهاست. نشسته است و غروب را نگاه مي‌كند. كنارش نشسته‌ام و دست در دست، عشقي كودكانه مي‌ورزم. تاريك مي‌شود. صداي خسته‌اش را مي‌شنوم «دير وقت است. مي‌روم براي مرگ.» به دنبالش بلند مي‌شوم و مي‌گويم «من هم مي‌آيم.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت نظرات را هم بخوانید.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 15:28 | لینک  |