تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - قاصدک
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

قاصدك كوچكي از پنجره اتاقخواب وارد ميشود و روي ميز كوچك كنار تختخوابمان مينشيند. مجبور ميشود دقايق بسياري صبر كند تا از تب و تاب عشقبازي بيافتيم. همسرم خسته از حركات توانفرساي عشق به پشت دراز ميكشد و منتظر ميماند تا نفسش به حالت عادي برگردد. صداي ضعيف قاصدك را كه ميشنوم رنگ از صورتم ميپرد. مجبور ميشوم منتظر بمانم تا همسرم بخوابد و بعد پنهاني به سوي خانه يكي از معشوقههايم به راه بيافتم.

***

در نميزنم. تنها زندگي ميكرد. زندگي مستقلش را هم مديون من بود. پدرانه عاشقش بودم. ولي او چيزي بيشتر طلب ميكرد. ميخواست زنم را ترك كنم و براي هميشه با او باشم. ميخواست ديگر معشوقه هايم را رها كنم و تنها با او باشم. زنم را بيشتر از او دوست داشتم. زنم را بيشتر از هر كس ديگري دوست دارم. اين را بارها به او گفته بودم و او از خشم و حسد سرخ شده بود. تنها زندگي ميكرد و حالا كه خودش را كشته است كسي نيست كه در را باز كند. در نميزنم و با كليد خودم در را باز ميكنم و وارد ميشوم. از بوي گند خبري نيست. يكي دو ساعت بيشتر نيست كه به خواب ابد فرو خفته است. قاصدك هم پروازكنان از بالاي سرم وارد خانه ميشود و راه را نشانم ميدهد. در اتاق خواب را باز ميكنم. مثل دخترم برايم عزيز بود. فكر ميكردم ديدن جسدش نابودم خواهد كرد. كسي را خفته و مرده در تخت خواب نميابم. قاصدك نگاه استفهامآميزم را كه ميبيند رقص عمودي شومي آغاز ميكند. درد مهلك ضربهاي كه از پشت به كتفم ميخورد اجازه نميدهد آن رقص شيطاني را تا آخر تماشا كنم. بيهوش روي زمين...

***

چشمانم را باز نكردهام ولي صداي ضعيف قاصدك را ميشنوم كه كنار گوشم خبر از مرگ ميدهد. اين بار اما دروغ نميگويد. «از وسط نصف خواهي شد. با چاقوي تيزي از وسط نصف خواهي شد.» به يك جايي بسته شدهام. صداي نفسهاي جنونآميز معشوقهام نزديك ميشود و صداي قاصدك خفه ميشود. بوي چاقو را ميشنوم. كنار مينشيند و با خشم ميگويد «تا ابد با من خواهي بود». از ترس ميشاشم. و بعد دوباره ضربه سختي به سرم ميخورد. منگ ميشوم. نوك چاقو را ميگذارد روي شكمم و ميچرخاند. خون با شاش درهم ميآميزد. من با عذاب درهم ميآميزم. قاصدك باز دروغ گفته است. نخواهم مرد. براي شكنجهاي ابدي زنده خواهم ماند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 15:47 | لینک  |