***
جلوي تپه كوچكي از آجرهاي سوراخدار ميايستد و محو تماشاي آن سوراخهاي سرد و سخت ميشود. نياز مبرمش را به يك سوراخ حس ميكند. ميخواهد برود و داخلش آرامش از دست رفتهاش را بازيابد. لبخند محوي ميزند. فكر ميكند سوراخهاي اين آجرها براي او خيلي كوچكند ولي شايد اندازه آلتش باشند. و بعد دلش براي آلتش ميسوزد. اين فكر كه آلتش را در سوراخ سرد و سخت يك آجر فروكرده است احساس بدي در او به وجود ميآورد. تصميم ميگيرد خيلي زود براي خود و آلتش سوراخ گرم و نرمي دست و پا كند.
***
- خوابم ميآيد.
- دارم ميآيم.
و بعد از چند دقيقه آن نازنين كوچكاندام ميآيد و كنارش دراز ميكشد. هر دو لختند. دختر پشت ميكند به مرد سوراخپرست. آلت مرد وارد سوراخ نرم و گرمش ميشود. مرد راضي است. براي آلتش سوراخي پيدا كرده است و براي خودش دختري كه در آغوشش آرامش از دست رفتهاش را بازمييابد. با اين رضايت و آرامش به خواب ميرود و آلتش در آن سوراخ تنگ تا صبح بيدار ميماند.
