***
«به حق دعوتشان كن» اين را خدا با آن صداي مهيب و پرطنينش به پيامبر جديد گفت. و رسول با آن لباس چوپانياش راهي شهر شد تا رسالتش را انجام دهد؛ به حق دعوتشان كند. در شهر، روستاييان حقيرند و همه آنها را تمسخر ميكنند. آن پيامبر روستايي نيز هنگامي كه با حالت چوپانوارش در شهر قدم ميزد و دنبال جايي بود كه بتواند سخنش را به گوش همه برساند بسيار تمسخر شد.
***
تلويزيون مردي را نشان ميدهد كه ادعاي پيامبري ميكند. چه خوب! بهتر از برنامههاي مبتذل تلويزيون است. البته جذابيت اين برنامه نه در سخنان مرد، بلكه در تماسهايي است كه با برنامه گرفته ميشود؛ سيل فحشها، تمسخرها، فلسفهها، و جوكها بر سر اين مرد بيچاره كه تنها عقلش را كمي از دست داده فروميريزد. يكي هم زنگ ميزند و تقاضاي معجزه ميكند. فكر ميكنم بهترين قسمت برنامه همينجا باشد.
***
رسول جديد دستش را به سوي دوربين ميگيرد. بعد از لحظهاي دستش را ميبرد پشتش و داخل شلوارش ميكند. انگشت وسطش را به زحمت توي كونش فرو ميكند. چهرهاش غمزده است. به خدا و معجزهاش ايمان دارد. براي همين انگشتش را با آرامش يك مرد داخل خود كرد و حالا با اطمينان بيرونش ميآورد. دستش را به سوي دوربين ميگيرد و انگشت سفيد و درخشانش را به هزاران چشم متعجب و ناباور نشان ميدهد.