تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - بوسه رفولین
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

 اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

ذره اي جاندار و كوچك از سقف جدا ميشود و روي صورتم ميافتد. از همان لحظه فرود گشت و گذارش را ميان موهاي صورتم شروع ميكند. هر از چندگاهي هم توي يكي چالههاي عميق و سرخ صورتم ميافتد و براي بيرون آمدن از آن تلاش مضحكي ميكند. در همين لحظههاست كه صورتم ميخارد؛ دستم بياختيار پرواز ميكند و با تمام توانش به صورتم ميكوبد. هر ضربه از عمق خوابم ميكاهد و به نفرتي شديد از اين موجود مزاحم باعث ميشود. اين ذره نامرئي سرانجام بعد از گردشي چند ساعته بار ديگر داخل يكي از چالههاي روي گونهام ميافتد و از فرط خستگي به خواب ميرود.

***

لبهاي «رفولين» را بر گونه خود احساس ميكنم. چشمانم را باز ميكنم و لبهاي سرخش را ميبينم كه با صورتم فاصله كمي دارند. چه زيبا و دوستداشتنياند اين لبها.

رفولين را مدتها بود كه ميشناختم. عاشقش بودم. اما جرات ابراز علاقه را تنها زماني يافتم كه چند ماه از ازدواجم با زني ديگر ميگذشت. باور نميكردم او هم دوستم داشته باشد، فكر ميكردم كار در يك شركت خصوصي، در اتاقي مشترك، تنها عامل ارتباطم با اوست و اگر اين همكاري اجباري نباشد حاضر نخواهد بود حتي براي لحظهاي ببيندم. در همان اتاق، هنگامي كه تنها بوديم، گفتم دوستش دارم. حركت لبان زيبايش را همزمان با درخشش چشمانش ديدم. او هم گفت دوستم دارد. و لرزش ناشي از اضطراب من به لرزشي ناشي از عشق تبديل شد. همانجا لبانش را بوسيدم و رابطه عاشقانهمان اينچنين آغاز شد. زنم را كه هيچگاه از ته قلب دوستش نداشته بودم ترك كردم و زندگي واقعيام را با رفولين آغاز كردم. زندگي زيبايي كه هر صبحش با بوسه او آغاز ميشود. درست مثل همين حالا كه لبان زيبايش از هم بازند و گرمايي لذتبخش از ميانشان به صورتم ميخورد. كمي برميخيزم و لبانش را ميمكم. ذره جاندار روي گونهام بيدار ميشود و شروع ميكند به جنبيدن. و ما در برابر چشمان موجود كوچك روي گونهام، همديگر را ميمكيم و عشق ميورزيم...

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 19:50 | لینک  |