تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - انقلاب
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

اين وبلاگ فيلتر است. اينجا را كليك كنيد.

***

در را با اكراه باز كرد «بازم كه دير اومدي. دفعه بعد راهت نميدم.» با نفرت به صورت رئيس نگاه كرد و وارد شد. قوانيني كه او وضع ميكرد همواره محدودكننده آزادي آنها بود. عده زيادي آنجا زندگي ميكردند. در واقع هم زندگي ميكردند و هم كار. كارخانه بزرگي بود و رئيسش همان آدمي بود كه هنگام ورود با نفرت نگاهش كرد. محصولات توليدي را رئيس ميفروخت و پولش را بين آنها تقسيم ميكرد. مايحتاجشان را هم او تهيه ميكرد و در اختيارشان ميگذاشت. قوانين را هم او وضع ميكرد. او مجازات ميكرد. او ميكشت. او زنده ميكرد و... او همه كاره بود؛ او رئيس بود.
قوانين سخت و استبداد شكستناپذيرش تنها علت نفرت از او نبود. اين نفرت فزاينده دليل ديگري نيز داشت: رئيس، كار و زندگي آنها را با معشوقه مسيحي خود شريك شده بود؛ بخشي از عايدات كارخانه را به آن دختر زيبا و فريبنده ميداد و همچنين به او اجازه ميداد تاثيراتي در شيوه زندگي ساكنان آن كارخانه بگذارد. اينچنين بود كه نفرت از آن دختر مسيحي به شيفتگي اسلامي منجر شد. عليرغم پول خوب و زندگي راحتي كه مردم آن كارخانه داشتند، باز طلب چيز ديگري كردند: استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي.

***

استعارهام را ميخواند و ميگويد «چندان جالب نيست. ولي بگو ببينم، مردم اين كارخونه، حالا كه يه رئيسه ناز و يه جمهوري اسلامي دارن چرا هنوز ناراضيان؟» به تاثير استعارهام لبخند ميزنم:

- چون هنوز استقلال و آزادي ندارن. چون ديگه پول خوب و زندگي راحت ندارن.

- خدا رئيس قبلي رو رحمت كنه.

اين را ميگويد و شروع ميكند به خواندن فاتحه.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 17:55 | لینک  |