تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

از پشت كتابهاي خاكگرفته رديفشده درون قفسه، كاغذ لوله شدهاي را برميدارم. اين يادگار از يادرفته دوران كودكيام است. عكس برهنه دختري است. با فوت ناگهانيام، گرد و غباري به هوا برميخيزد. نفسي ميكشم و هواي درونم را گِلآلود ميكنم.

گران خريده بودمش. و بعد، از ترس پدر و مادر سركوبگرم پشت كتابهاي بياستفاده كتابخانه قايمش كرده بودم. حالا كه بعد از سالها به خانه خالي از زندگي دوران كودكيام بازگشتهام، اشياي پنهانشده در گوشه كنار خانه را باز مييابم. هركدامشان، آلوده به ترسي كودكانهاند. اينها از شجاعت من نيست كه دوباره روي آفتاب به خود ميبينند، از غيبت جاودانه ترسآوران است كه دوباره ميتوانم نوازششان كنم.

عكس را ميچسبانم به ديوار اتاقم. اتاق بيروح و خاكستري كودكيهايم رنگي به خود ميگيرد. روي تختخواب كوچك دراز ميكشم و محو تماشاي زيبايي تن برهنه دختر ميشوم. ساعتها ميگذرند تا پلكهاي خسته و سنگينم آرام فروافتند.

***

شورت و سينهبندي سفيد برايش ميكشم. بلوزي آبي و دامني قهوهاي ميكشم و تن و پاهاي شهوتانگيزش را ميپوشانم. تركيب هنرمندانهاي ميشود از عكس و آبرنگ. حالا به ديوار اتاقم، عكس ملبس دختري است كه تنها صورت و دستانش پيداست. يكي از دستانش به زمين تكيه دارد و ديگري ميان پاهايش، روي دامنش قرار دارد. در چهره كج و معوجش حالت عجيبي پيداست. هنگامي كه لخت بود، چهرهاش حاكي از لذت بود. حالا انگار ناشي از دردي جانفرساست.

به سوي تخت خواب كوچك ميروم و رويش دراز ميكشم. حالا خواهم توانست خوابی بيكابوس داشته باشم. كمي دختر پوشيده را تماشا مي كنم و بعد پلكهاي خستهام را فروميبندم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 10:20 | لینک  |