تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري (برای دیدن وبلاگ فیلتر نشده به این آدرس بروید: shorter-story.blogfa.com)

- چرا؟

***

در را ميزند و وارد اتاق رئيس يكي از ادارات شهر ميشود. رئيس دارد با تلفن حرف ميزند، با ناز و ادا آلتش را ميمالد و تا چشمش به غريبهاي ميافتد كه وارد اتاقش شده است داد ميزند كه «مادرقحبه. كي به تو گفت بيايي تو؟» و غريبه مادرقحبه هم زود ميفهمد كه مزاحم «سكستلفني» آقاي رئيس شده است. بيچاره مادرقحبه به امضاي آقاي رئيس احتياج دارد، براي همين سرش را به ميز آقاي رئيس ميكوبد و عقب عقب از اتاق خارج ميشود.

***

بعضي از اصول روشنفكري ارثي است. مثلا اينكه «جنگ فاجعه است، قتل بد است، حرف فاشيزم را نزن، ناسيوناليسم؟ اه اه اه...» و عباراتي همانند كه ميتوان در كتابها خواند و آموخت. براي همين است كه مملكت مقدس ما پر است از روشنفكراني كه حافظه خوبي دارند، البته تنها كتابها را خوب به خاطر ميسپارند. خيلي از اين خائنين ايران را از دريچه كتابهايشان بررسي ميكنند و بدون كتابهايشان قادر نيستند ايران را درك كنند. وضع ايران هم براي آنها مهم نيست. فوق فوقش جمله «چو ايران نباشد تن من مباد» را حفظ كردهاند و مدام تكرار ميكنند. كافيست ايران تماميت ارضي داشته باشد، بعد سرت را بيانداز پايين و كتاب نشخوار كن و برين توي مملكت.

***

غريبه مادرقحبه نميتواند لفظ «مادرقحبه» را تحمل كند. براي همين تصميم ميگيرد كه خودش را بكشد. اما بعد تصميمش عوض ميشود. اسلحه را برميدارد و به سوي ادارهاي ميرود كه در آن لفظ «مادرقحبه» را شنيده است. من هماكنون، از روي كنجكاوي، بيرون اداره ايستادهام و منتظرم تا صداي گلوله را بشنوم. مطمئنم كه بيچاره مادرقحبه بعد از متلاشي كردن سر رئيس خودش را هم خواهد كشت. و او استثنايي براي سوال چند ساله من خواهد بود: «چرا هيچ قاتل عاقلي نداريم؟ چرا تمام تحقيركنندگان هنوز زندهاند؟»

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 11:9 | لینک  | 

دختري ميآيد و رويم ميشاشد. آلت قشنگي دارد. دوست دارم آلتش را ببوسم اما نميتوانم. شايد برايتان عجيب باشد كه يك سنگ به آلتپرستي روي آورده است. اما اگر شما هم سالهاي سال مانند يك جسد اينجا ميافتاديد همين وضع را داشتيد.

از اين دور و برها حيوانات بيشماري ميگذرند. بعضي وقتها انساني هم راهش به اينجا ميافتد. اغلبشان هم ميشاشند، مخصوصا گوسفندها كه بيمحابا اين كار را ميكنند. اما انسانها با تدابير امنيتي حاضر ميشوند شلوارشان را پايين بكشند. چقدر جالب است وقتيكه كسي از راه ميرسد و يكي را درحال شاشيدن ميبيند. بعضيها ميخواهند فرار كنند، آنها شاشيدن و ريدن را يك كار دون شان انسان ميدانند، اما براي من كسي كه شلوارش را بدست گرفته و ميدود مسخرهتر از هر انسان ديگريست. بعضيها هم فورا به يك بيتفاوتي مطلق ميرسند، اين عده كثير با تلاش بيشتري به كار خود ادامه ميدهند. اما بعضيها ملتسمانه به صورت بيننده چشم ميدوزند. اينجا عكسالعمل تماشاگر هم جالب است. بعضي از آنها صورتشان را برميگردانند، بعضيها با لذت مشغول تماشا ميشوند و بعضي ديگر به سوي شخص در حال شاشيدن يورش ميبرند، البته اگر شخص شاشو يك دختر باشد و تماشاگر يك پسر. حالا هم كه اين دختر زيبا دارد رويم ميشاشد بيصبرانه منتظرم كه كسي از راه برسد.

***

دختر شلوارش را بالا ميكشد و به راهش ادامه ميدهد. كسي اين دور و برها نيست. خورشيد با شدت به رويم ميتابد و سطح ترم را ميخشكاند. من اينجا مانند يك جسد افتادهام و منتظرم تا كس ديگري از راه برسد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:35 | لینک  | 

روي كف حمام، برو دراز كشيدهام و لذت ميبرم. وحيد مشغول ماليدن يك كرم دارويي بر روي رانهايم است. اين كار او احساس آرامش لذتبخشي به من ميدهد. برميگردم و به وحيد نگاه ميكنم. چشمانش را بسته است و با لبخندي بر لب مشغول ماليدن است. انگار دارد رانهاي دختر هجده سالهاي را ميمالد.

- موهاي پام برات چندشآور نيست؟

- ها؟ نه عزيزم. تخيل چيز خوبيه. الان فكر ميكردم كه دارم رونهاي «نساء» رو ميماليدم.

- «نساء» كيه؟

- همسايمون. استاد دانشگاهه.

و بعد چشمانش را ميبندد و با لذت مشغول ماليدن ميشود.

ياد حرفهاي دوستان حاكم بر مملكت ميافتم: «ما در كشوري كاملا آزاد زندگي ميكنيم.» تخيل چيز خوبيست. براستي كه ميشود در كشوري آزاد رانهاي دختري هجده ساله را ماليد.

***

مجبور شدم با يك سيلي حال وحيد را سر جايش بياورم. داشت زيادهروي ميكرد. ميخواست به من تجاوز كند. مجبور شدم از خانه بيرونش بياندازم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 19:7 | لینک  | 

در خيابان شهنازم. شهناز! چه اسم قشنگي. ولي دولتيها به آن شريعتي ميگويند. روي نقشهها هم شريعتي است، مسافران هم آن را شريعي ميشناسند؛ از روي نقشهها. اما شهناز براي ما هنوز شهناز است. آنها اسمش را عوض ميكنند، اسمش را ميكنند يك اسم اسلامي، شايد هم يك اسم فارسي، «گؤي مَچيد» ميشود «مسجد كبود»، «قوُرد ميداني» هم ميشود «ميدان قطب». همين آقاي ريشويي كه چند لحظه پيش از كوچهاي بيرون آمد و هم اكنون درحال فرو كردن يك كپسول گاز اشكآور در كونم است، به تركي از من ميپرسد «كدوم زبان مادري؟ آقاي محترم!» و من حالا ميفهمم كه اين همه مامور به خاطر روز زبان مادري اينجا جمع شدهاند. با لبخندي ميگويم كه «جناب، اشتباه شده. لطفا آن را از آنجايم بيرون بياوريد تا توضيح دهم.» گاز اشكآور را در ميآورد و دور مياندازد. راست ميايستم، ضربهاي به خايههايش ميزنم و فرار ميكنم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:0 | لینک  |