قيافهها را زود فراموش ميكنم، يا سعي ميكنم كه فراموش كنم. آشنايان قديمي را در خيابانها ميبينم و با چنان دقتي به قيافهشان نگاه ميكنم كه انگار يك چهره آشنا ديدهام اما به ياد نميآورم كه در كجا با اين چهره آشنا شدهام. و طرف هم پي ميبرد كه ديگر نميشناسمش، و ردش را ميگيرد و ميرود. و اينگونه آشناييهاي قديمي را از بين ميبرم.
***
آهان. اين همسايه قديميمان است. شايد ده سال است كه نديدهامش. شايد مرا نشناسد. من هم او را نخواهم شناخت. از كنارش رد خواهم شد و در چهرهاش دقيق خواهم شد. او را جايي ديدهام؟ نه! يادم نميآيد! همين كار را ميكنم و درست همان لحظه كه از كنارش ميگذرم چشمم به دخترش ميافتد. صدايشان ميكنم و با لبخند دلانگيزي به طرفشان برميگردم. او را جايي ديدهام؟ همسايهمان است ديگر. آن هم دخترش است و چقدر خوشگل است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فعلا فقط دوشنبهها پست خواهم کرد. تا ببینیم چه پیش میآید.
يك تبليغ كليشهاي: تخته شكلاتي كه گاز كوچكي از گوشه آن گرفته شده است. نميتوانم جلوي خودم را بگيرم و با صداي زمزمهمانندي ميگويم كه شكلات را خيلي دوست دارم. چند ثانيه پس از نگاه متعجب استاد پي ميبريم كه شكلات مربوط به تبليغ كاندوم با طعم شكلات است. در آخر تبليغ هم روز «وَلنتاين» را تبريك ميگويد. فكر ميكنم كه دخترها تجربه جديدي خواهند كرد، تجربه آلت با طعم شكلات. و بعد به خنده رو به استاد ميكنم و ميگويم:
- بايد منتظر كاندوم با طعم شير مادر هم باشيم.
خندهام را با نگاه سرد استاد فرو ميخورم. استاد به تمسخر ميگويد كه ماجراي اين تبليغ ميتواند موضوع خوبي براي داستانم باشد. با لبخندي ميگويم كه براي شروع يك داستان موضوع بدي نيست.
***
بارها شاهد سخنان تمسخرآميز مردم شهيدپرور نسبت به زنان بودهام. هميشه مطمئن بودهام كه اين نگاه تحقيرآميز به خاطر آن است كه دستشان به اين نعمات الهي نميرسد و براي همين است كه زنان را خوار ميشمارند. بسياري از اين مردم غرورآفرين، زنان و دخترانشان را در خانه حبس ميكنند، درست مانند گوهري در صدف. از سوي ديگر آن «الهي قمشهاي» سيار در عالم عرفان و فلسفه، به زن بُعدي الهي و فلسفي ميبخشد و زن را پيچيده در اسرار و رموز الهي ميداند و غرب را متهم ميكند به استفاده ابزاري از زن و نزول شان اين جنس مقدس و ... اين احمقيون فراموش كردهاند كه زن هم داراي اختيار است و ميتواند چگونه بودن خود را انتخاب كند. درست مثل «النار» به خاطر وجود اختيار ميتواند خود را فاحشه بنامد و از اين راه كسب درآمد كند. من هم او را خيلي دوست دارم.
***
«جنابشان» بعد از تسخير لانه جاسوسي آمريكا دستور آزادي زنان و سياهپوستان را ميدهد زيرا غرب بين زن و مرد، سياه و سفيد فرق ميگذارد و تبعيض وجود دارد. هنوز هم به اين جوك با مزه خندهام ميگيرد. آزاد كردن زنان و سياهپوستان بزرگترين تبعيض قرن بود. نبايد فراموش كرد كه تبعيض، تبعيض است. فرقي نميكند كه زن برتر باشد يا مرد.
***
كاندوليزا رايس را خيلي دوست دارم. نمونه يك زن مختار كه قدرت را انتخاب كرده است و تا به حال هم ازدواج نكرده است. بسياري كه او را به چشم تحقير ميبينند همان احمقيوني هستند كه جنس زن را به چشم «عورت» نگاه ميكنند. بگذار كار خودشان را بكنند. براي من مهم اينست كه النار راه خوبي پيش گرفته است. به او زنگ ميزنم و خبر كاندوم با طعم شكلات را ميدهم و او به زمزمه ميگويد كه شكلات را خيلي دوست دارد.
دسته گل را ميگذارم روي مزار همسرم. چقدر دوستش داشتم. هر روز با خاطره او زندگي ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش ميتوانستم او را بار ديگر زنده ببينم. و آن خاطره وحشتناك. خاطرهاي كه هيچگاه از ياد نخواهم برد. آن روز دست يكديگر را گرفته بوديم و زير درختان باغي قدم ميزديم. باغي كه در حاشيه شهر قرار داشت و معمولا هيچكس راهش به آن دور و بر نميافتاد. اما آنروز تنها نبوديم. شخص ديگري هم آن دور و برها مشغول ديد زدن ما بود.
بسيجي كه به رابطه ما شك كرده بود، نزديك شد و نسبت ما را پرسيد. «همسرم است»، «شناسنامهتان را بدهيد» و طبيعي است كه هيچكداممان شناسنامهمان را حمالي نميكرديم. بسيجي چقدر ساده اسلحهاش را در آورد. و چقدر ساده طنابي پيدا كرد و زنم را به درخت بست. و اتفاقي كه نبايد ميافتاد... افتاد... او به من تجاوز كرد. درست جلوي چشمان زنم توي كونم گذاشت.
باورم نميشد. زنم با تمام قدرتش طناب را پاره كرد و خودش را به سلاح بسيجي كه كنار لباسهايش، روي زمين بود، رساند. به طرف متجاوز نشانه رفت و شليك كرد.
***
اعدامش كردند. به جرم اينكه يك مجاهد راه خدا را كشته بود. دسته گل را ميگذارم روي مزار همسرم. بلند ميشوم و سرگردان به راه ميافتم. ناگهان چشمانم روي سنگ قبري ميافتد كه نام آن بسيجي بر آن حك شده است. و عكس منحوسي هم چهره منفور او را نشان ميدهد. آه! ميايستم، آلتم را بيرون ميآورم و ميشاشم روي قبرش. آه! چه لذتي!
اولين شخص از نردباني بالا ميرود و سرش را به سقف اتاقي ميكوبد و بيهوش روي زمين ميافتد. دومين شخص از راه ميرسد. نخست نبض شخص بيهوش را ميگيرد. بعد از نردبان بالا ميرود و سرش را به سقف ميكوبد و بيهوش روي زمين ميافتد.
***
براي من هم جاي سوال است. چرا آن دو شخص سرشان را به سقف كوبيدند؟ البته من ابدا منتظر جواب نيستم. 28 سال است كه ديگر از گرفتن جواب مايوس شدهام، با اين وضع كنار آمدهام و نشستهام و مثل بچه آدم مشغول خواندن رمانهاي سانسورشده مبتذل مخصوص بچههاي زير 3 سال هستم.
***
سومين شخص ميآيد و بدون اينكه به نبض آن دو شخص نگاهي بياندازد از نردبان بالا ميرود و سرش را به سقف ميكوبد و بيهوش روي زمين ميافتد. بيچاره چقدر شبيه من است.
در را باز ميكنم. «اوكْتاي» است كه دستش را گذاشته روي زنگ و تا فحشي نميدهم دست برنميدارد. به صورت كبودم نگاهي ميكند و با لبخندي شيطنتآميز فرياد ميزند:
- باز هم كتك خوردي؟
حال جواب دادن ندارم. برميگردم و او هم در را ميبندد و دنبال من براه ميافتد. خودم را روي مبل مخصوص خودم مياندازم و چشمانم را ميبندم. اوكتاي همچنان خندان است:
- وقتي ديدم دوشنبه هيچ پستي نداشتي فهميدم كه يه بلايي سرت اومده.
نيم نگاهي به چشمان براقش مياندازم و فكر ميكنم كه كاش ميتوانستم مشتي زير چشمانش بكارم:
- چند تا جوون سوسول به خاطر قيافهام افتادن به جونم.
- چند بار بهت گفتم كه اين ريشهارو بزن. شبيه بچه حزباللهيا شدي.
اوكتاي از جيبش يك بسته تيغ ريشتراشي بيرون ميآورد و نشانم ميدهد.
***
از حمام كه بيرون ميآيم اوكتاي با داد و فرياد از جا ميپرد:
- هنوز كه اون ريشها رو صورتتن. اون تيغا رو چيكار كردي پس؟
لبخندي ميزنم و ميگويم كه در بدن جاهاي مودار ديگري هم وجود دارد.
***
حالش را ندارم كه داستان را ادامه دهم يا حتي همه اين چرنديات را پاك كنم و چيز ديگري بنويسم. همين نوشته را پست ميكنم تا بدانيد كه هنوز زندهام. شايد روزهاي بعد حوصله نوشتن را پيدا كنم.
جواني، در يكي از قحبهخانههاي شهر، مشغول تلمبه زدن است.
***
جواني، در يكي از خـيـابـانـهـاي شـهر، مشغول طبل زدن است.
***
ساعت دو شب است و هيئت عزاداري درست جلوي پنجرهام دارد نمايش ميدهد. اين ماجراي كابوسمانند هر روز تكرار ميشود و من هم چارهاي به جز فحش دادن ندارم. اما امروز ميخواهم از همين بالا، پنجرهام را باز كنم و بشاشم برويشان. هرچند اين كار باعث خواهد شد كه فردا جسدم را در چاه گه پيدا كنند، اما من حاضرم جانم را به خطر بياندازم تا چند لحظهاي لذت شاشيدن روي آن مردك ميكروفون بدست و آن جوانك طبلزن را احساس كنم.
پنجرهام را باز ميكنم و لخت و عور روي لبه پنجره ميايستم اما...
***
باورم نميشد. به عجيبترين صحنه عمرم برخوردم. پنجره را باز كردم و چه ديدم؟ يك رديف دختر، يك رديف پسر، و طبلي در ميان اين دو صف! البته يك بلندگوي آمپليفايردار كه موهاي آدم را هم به رقص ميآورد و همچنين نوحهخواني كه چند سال قبل به جرم نمايش عورت به مردم محل به زندان افتاده بود و بعدها فهميدم كه فقط براي ايام محرم آزادش كردهاند، آنهم به خاطر صداي خوبش (خيلي بعدها فهميدم كه خيل عظيم زندانيان به خاطر صداي خوبشان در اين ايام خيلي كبير آزاد ميشوند). لحظهاي شوكه شدم. خدايا، اين رديف پسر چرا به آن رديف دختر چشم و ابرو بالا مياندازد؟ آه خدايا، چرا آن رديف دختر با ناز و ادا دارد به خودش ميپيچد؟ شوك وارده زياد دوام نياورد. با خنده دختراني كه مرا لخت و عور آن بالا ديدند، به خودم آمدم. با ديدن من، فقط پيچش و ناز و ادايشان بيشتر شد.
***
شايد بپرسيد كه بعدش چه اتفاقي افتاد! هيچ! لباسم را پوشيدم و به صف پسران پيوستم. شايد بپرسيد كه بعد از آن چه اتفاقي افتاد! خيلي اتفاقها. اما باور كنيد همه چيز را نميشود گفت.
وحيد مرگ «هرانت دينك» را تبريك ميگويد:
- يه ارمنيه ديگه از صفحه روزگار محو شد.
هنوز گنگم. انواع سوالها به ذهنم هجوم آوردهاند. نگاه بيروحم روي لبهاي خندان وحيد خشك شده است. زمان درازي به ارمنيها عشق ميورزيدم: «مسلمون نيستن، اين خيلي خوبه. محلهشون هم «بارناوا»ست، چه جاي با كلاسي. پيرزنهاشون هم يك لِيدي تمام عيار، به به. تازه، تو محرم هم نه طبل ميزنن و نه عربده ميكشن، چه آدماي خوبي.»
روزگار درازي ارمنيها را در خيابان ميديدم و به نشان احترام لبخندي ميزدم. اما ناگهان عشق آتشينم تبديل به نفرتي عظيم شد، و آن هم تنها با يك خبر. درست يادم نميآيد، خبر را در روزنامه خواندم، يا در كتابها، يا شايد هم در تلويزيون بود كه براي نخستين بار آن تصاوير وحشتناك را ديدم! جنگ قرهباغ، قتلعام آذريها، لاشه كودكان، جسدهاي خشك شده، هتك حرمت شده، عشق، نفرت، نفرت، نفرت...
***
ناصر در دفتر كارش نشسته است و منتظر من است. در را ميزنم و وارد ميشوم. از جا بلند ميشود و با من دست ميدهد. در چهره اش ناراحتي را ميشود ديد. آن خبر شوم را تكرار ميكند:
- يه ژورناليست رو تو استانبول كشتن.
- شنيدم.
- فاجعه، فاجعه.
و بعد شروع ميكند به تحليلهاي سياسي و فلسفياش از آزادي بيان و بنيادگراهاي ناسيوناليست و مذهبي و ... دنبال فرصتي ميگردم تا ترديدهايم را ابراز كنم. اين فرصت را بعد از مدتي طولاني به دست ميآورم.
***
آذربايجان و ارمنستان همچنان به خاطر قرهباغ در حالت قهري به سر ميبرند. مردم آذربايجان ارمنيها را دشمن خود ميدانند، حق دارند، خاطره آن قتلعام وحشتناك، آن انفجار متروي باكو، آن جنايت و وحشت شايد هيچگاه از ياد نرود. اما ارمنيهاي صلحطلبي كه هيچگاه خواهان جنگ نبودهاند چه؟ چطور ميتوانم آنها را دشمن بدانم، چطور از مرگشان به خاطر انديشههايشان خوشحال باشم؟ آري، هيچگاه جنايتهاي هم تبارانش را فراموش نخواهم كرد، اما بر مزارش گلي خواهم نهاد، و خواهم گفت: خدا «هرانت» را رحمت كند.
