تصميم گرفتهام به كار وبلاگ ادامه دهم. استاد هم مرا بخشيده است. درست مثل همان ماجراي استمناء. البته اميدوار است كه خيلي زود فيلترم كنند. و من هم قول ميدهم تا فيلترم نكردهاند به نوشتن ادامه دهم.
نگار در اين وبلاگ زحمت زيادي كشيده است. در خيلي از پستهايم فحش و ليچار حواله ما فرمودهاند. چند پست قبل نظري درباره وظيفه نويسنده و جامعه فاسد و داستانهاي جنسي من نوشته بود. بهش گفتم چند پست صبر كند. حالا حرفم را پس ميگيرم. ديگر صبر نكند چون هيچ توجيهي براي نوشتههايم ندارم. هرچند به اين حرف زياد اعتقاد ندارم كه دنيا روي آن يك تيكه گوشت سوراخدار و آن آلت ستونمانند ميچرخد، اما اين حرف را قبول ميكنم كه بيشتر داستانهاي من درست روي همان يك تيكه گوشت سوراخدار و آن آلت ستونمانند نوشته ميشوند. ميدانم كه نگار از نوشتههاي من بيزار است، و نيز ميدانم كه حاضر است كه جانش را فدا كند كه نتوانم بنويسم. به اين طنز خندهدار لبخندي ميزنم. ولتر زماني گفته بود: از آنچه مينويسي بيزارم اما حاضرم جانم را فدا كنم تا هرآنچه را كه ميخواهي بنويسي.
آري. به كار اين وبلاگ ادامه خواهم داد. نوشتههايم را توجيه نخواهم كرد. بعد از خواب ماجرايي به ذهنم خواهد آمد. قبل از بيداري آنرا خواهم نوشت. پستش خواهم كرد. فحشي خواهيد نوشت. لبخندي خواهم زد. فيلترم خواهند كرد. ناراحت خواهيد شد، انشاالله.
استاد مشغول چك كردن اي-ميلهايش است. من هم روي زمين دراز كشيدهام و به روياهايم ميپردازم. خدا را شكر استاد زياد اهل وبگردي نيست اما اگر كسي خيانت كرده باشد و به او آدرس وبلاگم را داده باشد چه؟ زياد دور از واقعيت نيست. اين روزها بدخواه زياد شده است. اما شايد آنقدرها هم با اهميت نباشد. مطمئنا استاد مرا خواهد بخشيد. مانند همان موقعي كه مرا در اتاق خودش مشغول استمناء ديد. و البته زود مرا بخشيد.
***
چند ماه پيش وضعيت روحي مناسبي نداشتم. استاد اين مساله را تشخيص داد و برايم راه حلي پيشنهاد كرد. راه خوبي بود. بايد قبل از خواب سه ورق كاغذ و يك خودكار بالاي بالشم ميگذاشتم و هر صبح قبل از بيداري كامل سه صفحه را با هر چه به ذهنم ميآمد پر ميكردم. استاد گفته بود كه اين نوشتهها را نبايد به كسي نشان ميدادم، گفته بود نبايد قيد و بندي در كار باشد. استاد براي اين نوشتهها اسم خوبي پيدا كرده بود. «نانسنس» يك كلمه انگليسي به معناي چرند و پرند بود. من دستورات استاد را تمام و كمال رعايت نكردم. براي «نانسنسهايم» وبلاگي درست كردم، نوشتههايم هم زياد بلند نبود. حالا همه ميتوانستند «نانسنسهايم» را بخوانند. اين را از استاد پنهان كردم. البته نميخواستم كار اين وبلاگ زياد به درازا بكشد. نخست ميخواستم هفت داستان نانسنسوار بنويسم. اما بدون هيچ دليلي اين كار را ادامه دادم. قرار شد چهاردهيمن داستان، آخرين داستان باشد و آن چهارده داستاد را هم تقديم كنم به چهارده معصوم- يك شوخي كوچولوي مخصوص خودم. در پانزدهمين پست كه پانزدهیمن نام داشت به اين ايدهام اشارهاي كردهام. موضوع پانزدهيمن داستاني كه بر سرم افتاده بود، كفر بود. كفري كه نسبت به استادم روا داشته بودم- از دستورات او سرپيچي كرده بودم و هنوز به كار وبلاگ ادامه ميدادم، بدون اينكه او خبر داشته باشد. يك شوخي كوچولوي ديگر: با خودم قرار گذاشتم كه كار وبلاگ را در يكي از مضربهاي عدد چهارده تمام كنم و آنرا به مضرب چهارده معصوم تقديم كنم. ميدانم شوخي بيمزهايست اما اينگونه شوخيها را دوست دارم. و البته كلمات رمز را هم دوست دارم. اين وبلاگ پر است از كلماتي كه رمزگونه نوشته شدهاند. البته اگر رمزشان را باز كنيد به يك شوخي ديگر ميرسيد. شوخي را خيلي دوست دارم، شوخي هاي آغشته به رمز و راز را. داوينچي شايد نابغه اينگونه شوخيهاست. در تابلوي شام آخر يك دست اضافه كه چاقويي نگه داشته چيزي به جز شوخي نيست. البته اين شوخي اساس رمان «راز داوينچي» نوشته دان براون است. داوينچي را براي همين شوخيهايش دوست دارم. خداوند او را در بهشت با شهيدان محشور گرداند، انشاالله. بگذريم. اين پنجاه و هفتمين پستم است. پست قبلي هم پنجاه و ششمين پست، چهارمين مضرب عدد چهارده. در واقع تا اينجا اين وبلاگ 14 ضربدر 4 با اضافه 1 پست دارد. پنجاه و هفتمين داستان را به پانزدهمين معصوم تقديم ميكنم، امام خميني بنيانگذار نظام مقدس كه در سال پنجاه و هفت همهمان را...
كار اين وبلاگ به درازا كشيد. اميدوارم استاد هيچگاه به اين ماجرا پي نبرد. فقط به آنهايي كه نوشتههايم را مذمت فرمودند اين نكته را يادآوري فرمايم كه اين نوشتهها را بعنوان داستان ننوشتهام. آنها صرفا نوشتههايي بعد از خواب و قبل از بيداري هستند، بدون هيچ قيد و بندي .
***
استاد ميآيد و بالاي سرم ميايستد:
- وبلاگت را ديدم.
مينشينم و حيران نگاهش ميكنم.
- چقدر بد مينويسي.
همچنان در بهت و حيرتم. نميدانم چه كنم. هيچ جوابي ندارم. همچنان استاد است كه حرف ميزند.
- بهتره بري خونهات. فردا در موردش حرف ميزنيم.
در را برويم ميبندد. دري كه هيچگاه به رويم باز نخواهد شد. آنجا، جلوي در، در تاريكي و سرما ايستادهام و در ترديدم. حالا كه استاد مرا رانده است، شايد بهتر است به كار وبلاگم ادامه دهم. من هنوز در ترديدم.
در باغ پوشيده از برف گلستان نشستهام. نيمه شب سرد و روشني است. برف با انعكاس آسمان قرمز ميدرخشد. حال خوبي ندارم. چشمانم را بستهام، سرم را ميان دستانم گرفتهام. كنارم دختري نسشته است و با چشماني نگران نگاهم ميكند. چند دقيقه پيش اينجا نشست. من و او تنهاييم، او تنهاتر است، شايد فاحشه است، يا دختري كه عصر از خانهاش فرار كرده است، به اميد اينكه با فاحشهگي زندگي خوبي براي خودش درست كند. چشمانم را باز ميكنم و نگاهش ميكنم. با لبهاي نگرانش لبخندي ميزند. ميگويد جايي براي خوابيدن ندارد. ميگويم كه تنها زندگي ميكنم. ميتواند امشب را با من باشد.
***
براي خودش چيزي درست ميكند و ميخورد. گفتهام كه ميتواند در اتاق من بخوابد. خودم هم در اتاق پذيرايي خوابيدهام. رويم پتويي ميكشد. حس مادرانه او برايم لذتبخش است. دستش را ميگذارد روي پيشانيم. تب دارم. حوله خيسي ميگذارد روي صورتم. من خوابم، در عميقترين سطح خواب، اما هنوز مغزم كار ميكند. دستان گرمش را هنوز هم ميتوانم احساس كنم. خوشحالم كه حالي براي عياشي ندارم.
***
صداي آه و نالهاش را ميشنوم. اين فكر كه دختري در اتاقم مشغول استمناست، تحريكم ميكند. چشمانم را باز ميكنم. بلند ميشوم و به سوي اتاقم ميروم. در را باز ميكنم و در تاريكي اتاق دنبال دستان لخت و لرزان دختر نالان ميگردم كه حتما دارد آلتش را ميمالد. اما دستان دختر به جاي آلت روي صورت اوست. دارد ميلرزد. نميتوانم اشكهايش را ببينم. ميروم و روبرويش زانو ميزنم. دستش را از صورتش جدا ميكند. اشكهايش را ميبينم. بعد دستش را روي شانهام احساس ميكنم. مرا به سوي خودش ميكشد. سرش را ميگذارد روي شانهام. سر گرمش را بغل ميكنم. نوازشش ميكنم و ميبوسمش و لبخندي مزنم. چقدر خوشحالم كه حال عياشي ندارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنجاه و هفتمین مطلب روز دوشنبه پست خواهد شد، ان شا الله.
- اشهد ان لا اله الله. اشهد ان محمـ...
***
- خودش نبود. بدلش را اعدام كردند، بيچاره.
اين حرف را كه ميگويد بدون معطلي ميگيرم و دهانش را ميگايم. چند سال پيش هم همين اتفاق افتاد. گفت كه خميني را انگليسيها سر كار آوردند. من هيچگاه حوصله اينگونه توهمات را نداشتهام. براي همين فورا عكسالعمل نشان دادهام.
ميرود و دهانش را ميشويد. بعد برميگردد و روي مبل مينشيند. با آن چشمان در هم پيچيده از ترحم، چشم ميدوزد به صفحه تلويزيون. همچنان اعدام صدام را نشان ميدهند. رو ميكند به من:
- كاش نميكشتندش.
- او يك جنايتكار كثيف مادر قحبه بود.
ناراحت ميشود. تا حالا مرگ كسي را نديده است. حال كه آويزان ماندن صدام را ميبيند به ياد مرگ افتاده، شايد هم ياد انسانيت و اين چرنديات. شايد به خاطر شدت ناراحتي است كه به توهمگويي افتاده است. اما مرگ صدام... خوب، اين هم چندان فاجعهاي نيست.
روي كتش جاي ريدمان گنجشكي است. رهگذر بيگانه ايست كه در ايستگاه اتوبوس ايستاده است و شايد منتظر است. نميتوانم جلوي خودم را بگيرم، بايد كمكش كنم. نزديك ميشوم و دستمالي ميگذارم روي جاي ريدمان، درست روي كتفش. او بدون معطلي برميگردد و مشتي ميكوبد زير چشمم.
***
چشمانم را كه باز ميكنم او را ميبينم كه بالاي سرم ايستاده است و بر و بر نگاهم ميكند. باور نميكردم كه با يك مشت بيهوش شوم. اما باور كنيد مشت او مشت محكمي بود. با آه و ناله ميپرسم:
- چرا زدي؟
- آخر تو دست روي زخمم گذاشتي.
در گوشه اتاقم عنكبوتي براي خودش ميز ناهاري تنيده است و منتظر شكار است. چقدر خوب است كه آدم در خانهاش حضور حيوانات را حس كند. مخصوصا عنكبوت كه براي خودش وجهي خوبي كسب كرده است- جان پيامبر را حفظ كرده است. برايش مورچهاي ميبرم و ميگذارم روي ميزش. مورچه ميخواهد فرار كند اما كور خوانده است. عنكبوت كون مورچه را گاز ميگيرد. مورچه از تقلا ميافتد و با چشماني باز خوراك عنكبوت ميشود. لحظهاي دلم براي مورچه ميسوزد. حتما پدران اين مورچه هم نقشي در نجات محمد داشتهاند. قبل از ورود محمد و ابوبكر به غار، شايد در درون «عنكبوت ناجي»، مورچهاي فرايند تبديل به تار را ميپيمود. شايد تارهايي كه جان محمد را نجات داد همان مورچه تبديل شده به تاري بود كه توسط «عنكبوت ناجي» خورده شده بود. بيچاره «مورچه ناجي»، چقدر احساس قهرماني ميكرده است هنگامي كه خورده ميشد. مانند همان قوچ بهشتي كه ابراهيم و اسماعيل خوردند. اما بعدش چه؟ محمد هنگامي كه از غار بيرون ميآمد لانه عنكبوت را پاره كرد. مورچه تار شده به گوشهاي افكنده شد. مانند همان قوچي كه در شكم ابراهيم و اسماعيل تبديل به گُه شد. چه پايان رذيلي. دست مياندازم و عنكبوت را ميكشم كه با ديدنش ياد رذالتهاي دنيا ميافتم.
- ميدوني معني واژن چيه؟
- فكر كنم معنيش غلاف باشه.
جوابم را كه ميشنود لبخندي ميزند. لبخندش را كه ميبينم عشق شديدي در قلبم (شايد هم در ذهنم) احساس ميكنم. آه، بدنش، وجود تقريبا بيهمتايش. راستي كجايش را دوست دارم؟ بدنش را؟ مطمئنا بدن بدون روحش را دوست نخواهم داشت. حتي بوسهاي هم از آن جسد در حال پوسيدن نخواهم گرفت. روحش را؟ اهل اين مسخرهبازيها نيستم. من كه به وجود روح قائل نيستم. من فقط بدنِ زندهيِ بدونِ روحش را دوست دارم. همين بدني كه روبرويم ايستاده است، دارد لبخند ميزند، چشمانش فروزان است و روحش، شخصيتش، چيزي به جز جريان فرامين مادي در مغزش نيست.
كنارم مينشيند. بر لبهايش بوسهاي ميزنم.
- ميخوام آلتم رو غلاف كنم.
و اين بدن زنده بدون روح درحاليكه لبخند شهوتانگيزي بر لب دارد، دراز ميكشد.
