در يك خيابان ساكت و تاريك مردي را ديد كه بروي زمين دراز كشيده و مشغول ليسيدن خيابان بود. به او نزديك شد. چتد تَرَك روي خيابان بود كه مرد با زبان سرخش آن را ميتراشيد. به روي مرد خم شد و پرسيد:
- چرا داري خيابان را ميليسي؟
- نميداني؟ مگر ديروز نديدي كه دختر جواني درست همينجا شلوارش را پايين كشيد و شاشيد. آه. من كمي دورتر ايستاده بودم. وقتي آن مايع گرم از آلت قشنگ دختر بيرون ميآمد و در اين تَرَكها سرازير ميشد، نميداني چه حالي داشتم. آلت او آنطور كه ميگويند، شبيه هلو نبود. بيشتر شبيه... شبيه آلت بود، شبيهترين چيزي كه تا به حال ديده بودم. گرما از اين تَرَكها به هوا برميخواست. بعد از اين كه دختر رفت آمدم و اينجا دراز كشيدم. نميداني كه چه مزه خوبي دارد. مزه شاش ميدهد.
و مرد سرش را كه براي جواب دادن بالا گرفته بود، دوباره پايين انداخت و مشغول ليسيدن شد. قطرهاي از چشمان رهگذر بر سر مرد ديوانه چكيد. قطره اشك، مانند اسيدي سر مرد را سوراخ كرد و از آنطرفِ سر همراه قطرات خون بروي خيابان چكيد. خون از تَرَكهاي خيابان جاري بود. خوني كه مزه شاش ميداد.
چند روزيست كه شب است. اين يك استعاره مسخره از وضع تاريك جامعه نيست. من منتظر خورشيدي هم نيستم. تنها اين را ميدانم كه چند روزيست كه شب است، تاريكي از پنجره به درون ميتابد و من بيحركت دراز كشيدهام و به لامپ كممصرف و كمنوري مينگرم. اين بهترين تفريح شبهاي دراز و چند روزه است. ميخواهم با نيروي نگاه لامپ آويزان را به حركت درآورم. هر از چندگاهي لامپ به حركت ضعيفي ميافتد ولي من مطمئن نيستم كه اين به خاطر نيروي نگاه من است يا لرزشهاي خفيف زمين باعث آن است. تنها زماني مطمئن خواهم بود كه لامپ با حركاتي محكم و سريع به حركت درآيد. تا آن زمان هماينجا بيحركت دراز خواهم كشيد و به نگاه كردن ادامه خواهم داد.
و نهايتا اين اتفاق افتاد. لامپ با حركاتي سريع به نوسان درآمد. ديوانهوار چرخيد و خود را به سقف كوبيد. انفجار چراغ آخرين چيزي بود كه ديدم. بعد از آن در تاريكي مطلق بيحركت دراز كشيدهام و به نقطهاي نامعلوم نگاه ميكنم.
همسر مهربان و نازنين رفيق قديمي تنها دليلي است كه مرا به خانهشان ميكشاند. البته تنها بهانهام سينماي خانگي رفيق قديمي است. قرار گذاشتهايم كه هر پنجشنبه به خانه او بروم و هر سه با هم يك فيلم معناگرا را تماشا و نقد كنيم.
***
در خانه را كه باز ميكند هواي گرم و لذتبخشي به صورتم ميخورد. وارد خانه ميشوم. مستقيما مرا به اتاقي ميبرد كه شبيه يك سينماي واقعي است. زنش در رديف آخر نشسته است. به سويش ميرويم. دستش را دراز ميكند و دستان سردم را ميفشارد. كنارش مينشينم، رفيق قديمي هم كنار من مينشيند. همزمان با آغاز فيلم چراغها خاموش ميشوند. براي چند صدمين بار به اين سيستم گرانبها رشك ميبرم.
فيلم چيزي نيست كه انتظارش را دارم. يك پورنوي ايراني است كه تا به حال نديدهامش.
- اما قرارمان اين بود كه...
- نگران نباش. اين يك فيلم كاملا معناگرا است و البته... سكسي.
دستم را، كه به عادت هر پنجشنبه ميان دستان گرم همسر دوستم قرار دارند، به آرامي بيرون ميكشم. عادت ندارم در حالي كه كنار يك زن نشستهام و دستم در دستان اوست، يك فيلم پورنو تماشا كنم.
شگفتي به پايان نرسيده است. چند ثانيه از فيلم كه سپري ميشود، صورت بازيگر زن را هم ميشود ديد. با چشماني گرد رو به رفيق قديمي ميكنم.
- اما اين كه...
- درسته. بازيگر سريال نرگس، زهره...
***
با ذهني آشفته به بخاري مينگرم كه از چاي داغ به هوا بر ميخيزد و در هوا ناپديد ميشود. هر سه دور ميز گرد و سفيدي نشستهايم. سرم را كه بلند ميكنم چشمان زيباي همسر دوستم را دوخته بر خويش ميابم. ياد وسوسههايي ميافتم كه در طول چهل دقيقه پخش فيلم بر من فشار ميآورد تا دستي به ميان پاهاي همسر رفيقم بكشم. پشيماني سرم را بدرد ميآورد. ميدانم كه دوستم دارد، اما عشق او به من يك عشق جسماني نيست. بارها مرا در خواب ديده است: هر دو دراز كشيدهايم. سرش را روي سينه لختم گذاشته است و به ضربان قلبم گوش ميدهد. موهايش را نوازش ميكنم و به او ميانديشم. در برابر بزرگيمان، آلتهايمان از فرط كوچكي ناپديد شدهاند. اوج عشق بازيمان، احساس حضور است. ضربان تند قلب، تنها نشان اوج است، خون، مايع حاصله عشقمان است، و نه هيچ مايع كثيف ديگر.
كاش ميتوانستم او را در كنجي دنج بيابم، دستانش را بفشارم و گذشتش را طلب كنم. و شايد هم بگويم: دوستت دارم. چشمان سوزان از پشيماني را از او بر ميگيرم و نامطمئن به رفيق قديميام مينگرم.
***
رفيق در حاليكه چاي ديگري ميآورد از من ميپرسد:
- به نظر تو خودشه؟
- منظورت چيه؟ به غير از خودش كي ميتونه باشه؟
- خودش گفته كه اون خودش نبوده. يعني يكي ديگه بوده. كسي كه شبيه اونه.
- كسي كه خيلي خيلي شبيه اونه.
- آره. اگه فرضا اون واقعا يه كسه ديگه باشه اونوقت تو كدوم يكي شو بيشتر ميپسندي؟
- هيچكدومشون رو.
***
«ميلان كوندرا» در كتاب مشهورش «جاودانگي» (رماني كه از آن لذت بسياري بردهام اما آن را به هيچكدامتان پيشنهاد نميكنم، بجز يك نفر كه فكر ميكنم لياقتش را دارد.) به نوعي به اين مساله ميپردازد. در دنياي مملو از صورتهاي شبيه به هم، فرديت انسانها در خطر قرار ميگيرد. نكته معنايي فيلم فوقالذكر، همين مساله است. اين بسيار هيجانانگيز است كه درست در يك برهه زماني، دو نفر، بسيار شبيه به هم، همسن، همشهري و هر دو مشغول به شغل شريف بازيگري در اين كره خاكي زندگي ميكنند. آيا فرديت زهرا امير ابراهيمي به خطر نيافتاده است؟
***
دير وقت است. پس از صرف شام بلند ميشوم تا به خانه برگردم. همسر زيباي رفيقم ميرود تا كتم را برايم بياورد و من تا لحظهاي كه از در اتاق خارج شود، چشم از او بر نميدارم. هنگامي كه از در خارج ميشد و پشتش كاملا به من بود به زيبايي دنياي بدون صورت پي ميبرم: بدون اينكه صورت كسي را ببيني، ميتواني دوستش بداري.
نهايتا رفيق قديمي به حرف ميآيد:
- اما شايد خودش باشد. شكستن حريم خصوصي، چيز جالبي نيست.
- از حريمهاي خيلي خصوصي نبايد فيلمبرداري كرد. اين كار احمقانهاي است.
- اگر سرش را بالا بگيرد و بگويد «خودم كردم و خيلي هم خوب كردم» بعدها بايد به چشم يك قهرمان به او نگاه كرد. اما اگر حاشا كند و بعدها هم ثابت شود كه خودش بوده، او تنها يك فاحشه خواهد بود.
لبخندي ميزنم و كتم را از دستاني مهربان ميگيرم.
اشك از چشمان «اَسرا» جاريست. خدمتكارش، در كمال آرامش، گفته است كه چگونه دو مرد ميانسال به دختر هفت سالهاش تجاوز كردهاند. "به دخترم تجاوز كردند، خانم. پولش را هم ندادند، خانم."
***
چشم دوختهام به معصوميت دختر هفت ساله. آن لبخندش. بدن لخت بكرش. فكر ميكنم كه آيا آن لبخند را به زور بر لبانش نشاندهاند يا لبخندي اختياريست، به نشان شرم؟ در انعكاس چشمان معصومش، دو مرد را ميبينم كه پشت دوربين، با آلتي محكم، با چشماني شهوتآلود به دختر نگاه ميكنند. مطمئنم كه در انعكاس چشمان آندو نيز ميتوان دختر معصوم را ديد. و اين تصاوير تكثير ميشوند. من تنها ميتوانم در حيرت و افسردگي به اين عكسها نگاه كنم. كار ديگري از دستم ساخته نيست. شايد بعضيها بگويند كه چرا راهپيمايي نميكني؟ مانند همان تجمعهايي كه در اروپا عليه بوش، جنگ، قتل و كشتار برگزار ميشود. اما بايد بدانيد كه هيچ راهپيمايي به خاطر مظلومان برگزار نميشود. همه اين تجمعها فقط مرهمي است بر دل خودمان، ميخواهيم به خودمان ثابت كنيم كه انسانيم و مدافع حقوق انسانها. درست هنگامي كه عدهاي، با افتخار، عليه سوءاستفادههاي جنسي تجمع ميكنند و خوشحالند كه اين توانايي را دارند كه تجمع بكنند، دختر هفت ساله لختي جلوي دوربين لبخند ميزند. براي تجمعكنندگان، دختر لخت هفت ساله اهميت ندارد، اين تجمع است كه اهميت دارد. و شايد هم ناراحتي من ناشي از لختي دختر هفت ساله نيست، شايد از اين ناراحتم كه نميتوانم در كشورم تجمعي اعتراضآميز داشته باشم.
***
«اَسرا» كه پول كافي دارد، دست به عمل ميزند. عدهاي را استخدام ميكند تا «سوءاستفاده كنندههاي جنسي از كودكان» را ترور كنند. طرح جالبي است و من با يك پيشنهاد تازه به سراغش ميروم. لطف كن و جان پدر و مادرهاي بيلياقت را هم بگير.
زل زده است به نخهاي جنگلمانند فرش و آنها را از هم جدا ميكند. حتما دنبال شپشي است. دنبال چه ميگردي؟ قلب گمشدهات؟ عشقت، معشوقت؟ و او حتي سرش را هم بلند نميكند. دنبال جايي خالي براي عن دماغم هستم. و نهايتا جايي خالي ميابد. عن دماغ گلوله مانندش را ميگذارد ميان دو درخت قرمز، نخها را به هم ميفشارد، با احترام تمام، گلوله را به خاك ميسپارد. روزي مرا هم مانند اين عن دماغ دفن خواهند كرد. و ديگري ميپرسد ناراحتي؟ به رو دراز ميكشد روي فرش، درختهاي قرمز را نوازش ميكند. نه. فقط ميخواهم كسي روي سنگ قبرم دراز بكشد و آن را نوازش كند. ديگري ميآيد و كنار درختهاي قرمز دراز ميكشد. من مزار تو را نوازش خواهم كرد. و دستي بر روي درختهاي سرخ ميكشد.
چند سال پيش افتادم به اين چاه عميق. چاهي كه هيچ گريزي از آن نيست. از آن به بعد در تاريكي و تنهايي زندگي ميكنم. خدا را شكر از آن بالا، همانجا كه روشنايي دايرهمانندي ديده ميشود، هر روز غذايي به اين پايين ميريزند. غذاهاي گندي كه اگر بيرون از اين چاه بودم مطمئننا به سگ هم نميدادم تا بخورد. اما خودتان كه ميدانيد: در يك چاه عميق و سرد و تاريك كه حتي گه نداريد بخوريد، غذاهاي گند، مزه بيفاستراگانوف خوشمزهاي را ميدهند. گفتم كه گه ندارم بخورم، البته اين را مبالغه كردم. از چند سال پيش كه دارند برايم غذا ميريزند، آنها را ميخورم تا برينم. وقتي برينم، گه تبديل به خاك ميشود و خاك حاصله سطح چاه را بالا ميبرد. من صبر خواهم كرد تا سطح چاه بالا برود و از اين چاه بيرون بيايم، اما به هر حال مجبورم تا آن زمان در چاهي سرد و تاريك، در تنهايي و گه زندگي كنم.
كاغذهايش را جمع كرد، زد زير بغلش و از كتابخانه خارج شد. سرش درد ميكرد. در پيادهروهاي شلوغ، با آن سر سنگينش كه آويزان بود، قدم ميزد. خود را سپرده بود به روياهاي رنگارنگش. به داستانهايش فكر ميكرد، كه با نوشتنشان روحش را تسكين ميداد، به كساني كه با خواندن داستانهايش تحريك ميشدند و او را متهم ميكردند به اينكه دارد ميريند به ادبيات. به اينها فكر ميكرد و سرش بيشتر درد ميكرد.
پسر نوجواني كه سربه هوا از آن دور و برها ميگذشت به قهرمان داستانم تنهاي زد و او را به زمين انداخت. قهرمان من، هاج و واج به كاغذهاي پخش شده روي خيابان نگاه ميكرد. پسر نوجوان پوزشخواهانه مشغول جمع كردن كاغذهاي مرد بود و از روي كنجكاوي نگاهي به آنها ميانداخت. هنگامي كه دسته كاغذهاي به هم ريخته را به مرد بر ميگرداند پرسيد:
- داستانهاي خودته؟
- بله.
- حالم رو به هم ميزني.
- مهم نيست.
- مهم نيست؟ حروم زاده. کثیف. هرزه. نفهم. ترک خر. نجس. از ادبیات، وررفتن با ...ننتو یاد گرفتی!
و قهرمان من هاج و واج پسر نوجوان خشمگين را نگاه ميكرد.
***
اين تعليم مشهور مسيح است: اگر كسي به گونه راست تو سيلي زند، گونه ديگرت را نيز پيش ببر تا به آن نيز سيلي بزند. مرد من نيز آدم باگذشتي است. بارها به هر دو گونه او سيلي خورده است و او هميشه گذشت كرده است. اما اينبار پسر نوجوان بر گونه او سيلي نزده بود. پسر، بر لپ راست كون مرد ضربهاي نواخته بود. و مرد بر اساس تعليم مسيح گذشت كرد: شلوارش را پايين كشيد و لپ ديگر كونش را نيز پيش برد تا پسر نوجوان بر آن نيز ضربهاي بزند.
***
مرد همانطور لخت و عور وارد اتاق خوابش شد و پشت به من، رو به آينه ايستاد. به چشمهاي خودش زل زد. و من در چشمهايش گذشت را ديدم، شرم را، مهرباني را ديدم.
روي لپهاي كونش جاي دندان بود. انگار كسي با خشم و نفرت هر دو لپ كونش را گاز گرفته بود. با دستهايش، شيارهايش گرد روي كونش را لمس كرد. همانطور پشت به من، چند قدم به عقب، به سوي تخت برداشت و نشست. و درست در همان لحظه كه مينشست، همان لحظه كه لپهاي كونش از هم جدا ميشد و سوراخ كونش ديده ميشد، چيز عجيبي ديدم: جاي يك بوسه، رد لبهاي پسري نوجوان كه بر سوراخ كون مردي باگذشت بوسه زده بود.
موش، مانند سايهاي از برابر چشمانم ميگذرد. مانند گربهاي بيحركتم نشستهام و منتظرم تا موش به وسوسه غذايي خوشمزه وارد سطل آشغال خالي شود كه درونش گردويي گذاشتهام. بعد از چند روز موش به من و سطل اعتماد ميكند و وارد تله ميشود. فورا طناب متصل به در سطل را رها ميكنم تا موش گرفتار شود. شادمان از اينكه رفيقي پيدا كردهام، مياندازمش داخل يك ظرف شيشهاي تا هميشه جلوي چشمانم باشد. برايش غذا ميريزم، آواز ميخوانم، داستانهاي اروتيك نقل ميكنم، فيلمهاي مستند حيات وحش ميگذارم. حتي گربههاي وحشي محله را هم نشانش ميدهم تا تحريك شود، اما او با آن چشمان سگياش، افسرده نگاهم ميكند. من آدم حيواندوستي هستم و نميتوانم نگاههاي يك موش افسرده را تحمل كنم. براي همين از دمش ميگيرم و مياندازمش جلوي يك گربه تا شر اين زندگي لعنتي را كه افسردگي ميآورد، از سرش باز كنم.
