سرش را بالا ميگيرد و از مرز ميگذرد. اين اولين مسافرت خارجياش است. ميرود به تركيه تا مزار مولانا را زيارت كند و البته سرش همچنان با افتخار افراشته است: «مولانا مال ماست. من از نوادگان كوروش كبيرم. اما شما تركخراني بيش نيستيد.» مردم با تعجب سر افراشته او را مينگرند. ميرسد به يك پسر جوان و به فارسي ميپرسد: «ساعت چند است؟» پسر به تركي ميگويد كه حرف او را نميفهمد. مرد پوزخندي ميزند: «چطور فارسي نميفهمي؟ چطور از امپراطوري فارس چيزي نميداني، اي بيچاره؟» و پسر جوان لبخندي ميزند و ميگذرد. همچنان با سري افراشته به دور و بر نگاه ميكند: «پس كجايند فرشهاي ايراني؟ كجاست افتخار ما؟» و البته سرش كمي خميده شده است: «اينجا چرا دخترهاي قشنگي دارد؟ چرا ما اينها را نداريم؟ مگر ما امپراطوري فارس نيستيم؟ مگر اينها تركخر نيستند؟» او با چشمان حريصش دنبال نقطه ضعفي ميگردد تا بگويد: «ها! ديديد ما از شما برتريم!» ولي سرش آنقدر خميده شده است كه ديگر بجز زمين چيزي نميبيند.
--------------------------
عزيزانم، به خاطر مشغلههاي جديدم نميتوانم سه پست در هفته داشته باشم بنابراين از اين روز به بعد فقط روزهاي پنجشنبه وبلاگ را به روز خواهم كرد. البته شما ميتوانيد پستهاي وبلاگ جديدم (دستهايي كه پرواز ميكنند) را چند بار بخوانيد و كيفش را ببريد. در ضمن معذرت ميخواهم كه امروز داستان جالبي ننوشتهام. آخر گربه همسايه اسهال گرفته است و من هم شديدا نگران هستم. براي همين دستم به نوشتن نبود.
بيكار، نشسته است پشت ميز مطالعه يك كتابخانه. هيچ كتابي نميخواند چون در اين سر و صدا كه نميشود چيزي خواند، بجز نوشتههاي روي ميز مطالعه كه گاهي كلمات گهرباري هستند و گاهي كلماتي ركيك. او آنها را ميخواند و ميخندد، شايد هم حفظ ميكند تا براي كسي نقلشان كند. جملهاي نظرش را جلب ميكند كه تمام كلماتش پاك شدهاند بجز يك كلمه و آن هم «شيك» است. كليدي از جيبش بيرون ميآورد و سه نقطه حرف «ش» را پاك ميكند. كلمه جديد را ميخواند: «سيك»(1) اين وازه در تركي، واژهاي ركيك است و من اين را به او يادآوري ميكنم. برميگردد و ميگويد: «سيكتير»(2) پشيمان ميشوم. انگار او هم پشيمان ميشود، چون باز با كليدش ميز را ميخراشد و تمام كلمه را پاك ميكند. بعد شروع ميكند به خراشيدن تمام ميز. ديوانهوار. انگار ميخواهد تمامي واژگان را پاك كند. واژگاني كه همه ركيكند. صداي خراشيدن ميز قاطي ديگر صداها ميشود. مردي كه با موبايل حرف ميزند. كسي كه آن پشتها قرآن تلاوت ميكند. دو نفر كه ميخندند. دختري كه صدايش شبيه زنان به ارگاسم رسيده است. پسري كه ميگوزد. تنها كتابخوان اين طويله سرش را بلند ميكند و با تاسف به نوازندگان اين موسيقي شرقي نگاهي ميكند.
________________
(1) در تركي به آلت تناسلي مردان ميگويند. معمولا تكيه روي حرف «ك» است. م
(2) ريشه اين فعل امري «سيك» است. اين فعل، كه حالت امري فعل «سيكمهك» (گائیدن) است، بصورت تحتاللفظي به معني «بگايان»، اما در اصل به معني «گم شو» است. م
كسي دارد در ميزند. حولهاي دور بدن لخت و عورم ميپيچم و به اميد اينكه يكي از دوستان آمده است تا مرا از تنهايي در بياورد، از حمام بيرون ميآيم. در را كه باز ميكنم، پسر همسايه بالايي را ميبينم كه حقيقتا قيافه خوشگلي دارد و من هميشه دوست داشتهام جلوي پنجره بنشينم و او را كه هميشه با دوستانش اين دور و برها ميپلكند، ديد بزنم. البته اين جذبه، جذبه جنسي نيست چون من هيچگاه همجنسگرا نبودهام، بلكه او را مثل پسرم ميدانم. پدري هستم كه دوست دارد صورت لطيف و دخترانه جوان رشيدش را، هر از چندگاهي، بوسهمالي كند.
***
- سلام.
- سلام عزيزم. كاري داشتي.
- سوت ميزدين؟
- آره. تو حموم داشتم يه قطعه اجرا ميكردم.
- بابام صداش رو شنيد. گفت امروز عزاست. اگه ممكنه سوت نزنين.
***
هرگز نتوانستهام فضوليهاي مردم را تحمل كنم و معمولا واكنشهاي شديدي نشان ميدهم. توجيه ميكنند كه تو بايد به عقايد ما احترام بگذاري. چشم! اما در عوض شما هم بايد به عقايد من احترام بگذاريد. آقايان ميروند و در خيابانهاي آمريكا كارناوال عاشورا راه مياندازند ولي وقتي همان آمريكايي ميآيد ايران، بايد حجاب اسلامي را رعايت كند. چرا؟ «چون عقيده من اينگونه است. تمام كشورها بايد عقيده من را رعايت كنند ولي نيازي نيست كه من عقيده آنها را رعايت كنم. چون عقيده آنها گه است. ميشود روي آن شاشيد. اما عقيده من مقدس است. باي باي باي باي. دست نزني. مقدس است. مقدس است.» بشاشم.
***
ماجراي پسر خوشگل من فرق ميكند. انتظار نداشته باشيد كه با اين زيباروي بد برخورد كنم.
- شرمندهام. متوجه نبودم.
- نه. مشكلي نيست.
- عزيزم. بيا تو باهات حرف دارم. كاري كه نداري؟ جايي كه قرار نيست بري؟
- نه. فقط بزارين به بابام بگم. بعد بيام.
***
لباسهايم را ميپوشم و منتظر جوان رشيدم ميمانم. چند دقيقهاي بعد ميآيد. ميبرمش به اتاق خوابم و مينشانمش روي تختم. بعد به رو ميخوابم و از جوانم رشيدم ميخواهم تا خوب مشت و مالم دهد. بعد از يك مشت و مال حسابي مينشينم و صورت پسرم را خوب بوسهمالي ميكنم. هيچ جذبه جنسي نيست. او را مثل پسرم دوست دارم. او هم مرا مثل پدرش دوست دارد. بعد هر دو دراز ميكشيم و همديگر را بغل ميكنيم. زمزمه ميكنم «پسر رشيدم. پسر عزيزم.» و او به خواب ميرود. مانند پسر بيمادري كه در پناه پدرش است.
حاج آقا پور حسن را در بازار ميبينم. مرا ميبرد به دفتر كارش. از روزهاي گذشته ياد ميكند. از من گله ميكند كه چرا بيوفايي كردم و تنهايشان گذاشتم. او را نخستين بار در مهديه تبريز ديدم. آن موقعها به شدت اهل مذهب بودم و حاج آقا كه آن را تشخيص داده بود، مرا به عنوان معتمد خودش انتخاب كرد. اما روزي در ميان يك نماز چهار ركعتي نماز را رها كردم و از مسجد بيرون رفتم. آن آخرين نمازم بود. حاج آقا ميگويد: «بگذريم. چه كارها ميكني؟»
- اين روزها تنها كاري كه ميكنم، نوشتن است. بعضي از نوشتهها را هم ميگذارم توي وبلاگ.
- خدا اجرت بدهد. آدرس وبلاگ را بده برويم و نگاهي بياندازيم.
و من هم آدرس وبلاگ و شماره تلفنم را به او ميدهم.
***
يكي از كابوسهايم كه هر شب تكرار ميشود:
آلتم باكرهام را ميگذارم بيرون از شلوارم و ميروم تا در خيابانها ترحم گدايي كنم. مردم كه آلت باكرهام را ميبيند صورتشان از ترحم به هم ميپيچد. چقدر زجرآور است وقتي كه اين مردم گري گوري به تو ترحم كنند. براي همين است كه به هيچ كس نميگويم كه باكرهام. البته اگر به شما بگويم و شما هم باور كنيد، خيلي سادهايد. آخر نميشود كه به همين راحتي به حرف من اعتماد كرد.
كابوسهاي شبانهام، پايانهاي خوبي دارند. مثلا همين كابوسي را كه تعريف كردم اينگونه پايان مييابد: دختري با دهان باز به آلت باكرهام حمله ميبرد.
***
حاج آقا زنگ ميزند و از من ميخواهد تا عصر بروم به دفتر كارش. اوايل شب وارد دفترش ميشوم و او بعد از حال و احوال پرسيهاي معمول از من درباره مهرداد ميپرسد.
***
مهرداد يكي از دوستان نزديكم است. هميشه واژهپردازيهاي او را ستودهام. يكي از واژههايي كه ساخته اوست «دشّوقنوازي» است. دشّوق تحريف شده واژه تركي «داشّاق» است كه معني خايه را ميدهد. در واقع معني «دشّوقنوازي» همان خايهنوازي است. البته من هيچگاه فلسفه اين واژه را نفهميدهام اما اين همان صفتي است كه مهرداد به حاج آقا نسبت ميداد.
***
به حاج آقا ميگويم كه هيج خبري از مهرداد ندارم. اما او شادمانه خبر بدي را به من ميدهد: مهرداد به خاطر ارتداد دستگير شده است. واي! بعد حاج آقا با نگاه ترحمانگيزي به من ميگويد:
- وقتي قيافه معصوم و نجيبت را ميبينم باور نميكنم كه آن داستانها نوشته تو هستند.
- نوشتههايم طغياني است عليه معصوميت خودم.
- باور نميكنم. باور نميكنم.
دست مياندازم و آلتم را بيرون ميكشم و نشان حاج آقا ميدهم.
- ببينيد حاج آقا. من هنوز معصومم. من هنوز باكرهام. ولي نوشتههايم طغياني است عليه آلت باكرهام.
حاج آقا با خشم ميگويد: «خفه شو!» بعد ميآيد و خايههايم را ميگيرد و فشارش ميدهد.
- از جلوي چشمم گم شو و هيچ وقت قدم به اين دور و برها نگذار.
خايههايم را از دستش بيرون ميكشم و در حالي كه ميروم بيرون ميگويم: «از دشّوقنوازيتان ممنونم.»
هوا سرد است و كوه ريزش كرده است. عمامهام را ميندازم زمين و چون اين دور و بر هيچ بنزين و نفتي نيست، ميشاشم روي عمامه. ميبندمش سر يك چماق و آتشش ميزنم و بعد چماق فروزان را برميدارم و ميدوم به سمتي كه هر شب قطاري با بار زغال سنگ از آن به اين طرف ميآيد: همينجا كه كوه ريزش كرده و ريلها را پوشانده است. دويدن بدن سردم را گرم ميكند. با خودم زمزمه ميكنم:
من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
1
موهاي عورتش را ميتراشم. قرارمان اين است. من موهاي زايد بدنش را ميتراشم و او برايم هر روز نان تازه ميخرد. از تراشيدن لذت ميبرم. مانند شخم زدن زمين است. زميني كه خودت را نثارش ميكني، عشقت را هديه ميدهي. و نهايتا از اين آميزش عاشقانه گندمي حاصل ميشود كه ثمره عشقت است. البته ثمره عشق من نان تازه بود.
***
ديگر برايم نان تازه نميخرد. از وقتي كه يك ماشين اصلاح (كه با باطري كار ميكند و ران را ميكند مثل آينه) خريده است، قرارمان به هم خورده. اما من مانند مرتجعان، حسرت روزهاي گذشته (كه همه چيز سنتي بود) را نميخورم. ميروم رانهايش را ميمالم، روي آنها ميخوابم، مانند زميني كه تازه با تراكتور شخم خورده است و تو آنجا منتظري تا به زمينت بپيوندي.
2
«ارحام» ماجراي پسري شيرازي را برايم نقل ميكند:پسر دخترهاي فراري را از سطح شهر جمع ميكند. به خانهاش ميبرد، غذايشان ميدهد و بدون اينكه حتي دست به دخترها بزند، ميگذارد تا هر وقت مايلند در آن خانه بمانند. مانند برادري كه صميمانه ميكوشد خواهرانش را از دام فاحشگي نجات دهد. من دليل اين كار او را درك نميكنم. البته احتمالاتي وجود دارند. مثلا شايد آلت پسر از كار افتاده است. شايد پسر ديوانه باشد يا از بيماريهاي آميزشي هراس داشته باشد (البته اين مشكل با كاپوت حل ميشود). و البته قويترين احتمال اينكه:
«مصطفي مستور» در كتابي به نام «استخوان خوك و دستهاي جذامي» طي داستاني جذاب ماجراي پسري را ميگويد كه با فاحشهاي آشنا ميشود. عليرغم اينكه پولش را ميپردازد اما با او كاري نميكند. نهايتا دختر عاشق پسر ميشود و ... بايد اعتراف كنم كه بعد از خواندن اين داستان، من هم چنين فكري داشتم كه دختري بياورم و كاري به كارش نداشته باشم اما هيچ دختري حاضر نشد كه شبي ميهمانم باشد. حالا به اين گونه گرايشات به ديد منفي مينگرم. نوعي خودفريفتگي است. يك نقشه شيطاني است تا دختر را براي هميشه به دام بياندازي. رو به ارحام ميكنم و ميگويم: كجاي كار اين پسر شيرازي فراتر از سكس است؟3
امير براي بار چندم ميگويد: «تو بايد به باغ گلستان سري بزني.» و من با لبخندي نمكين ميگويم كه به جندههاي گلستان هيچ نيازي ندارم. امير دست بردار نيست:
- اصلا دركت نميكنم. چطور ميتواني بدون دختر زندگي كني. لااقل دختري را حتي لمس هم نكردهاي!
- تا حالا دختري نبوده كه لمسش كنم.
- من نميدانم، مطمئنم بدون تجربه سكس نميتواني دربارهاش داستان بنويسي. تازه، آخرش آنقدر پير ميشوي كه ديگر آلتت رمق راست ايستادن را نخواهد داشت.
اينكه چرا تاكنون تجربه سكس نداشتهام براي خود من هم جالب است اما نظر امير را به اپيزود چهارم اين داستان جلب ميكنم تا ببيند كه بدون تجربه هم ميتوان نوشت.
4
ساناز با هيجان برايم از پسري ميگويد كه در شيراز او را به خانهاش برده بود و اسكانش داده بود، بدون اينكه كاري به كارش داشته باشد.
- پسر خيلي عجيبي بود. قشنگ بود. مثل آدمهاي مقدس ميدرخشيد. چند با خواستم به آلتش دست بزنم اما نتوستم. خشك شده بودم.
نزديكش ميشوم و رانهاي تازه شخم خوردهاش را نوازش ميكنم.
- منم قشنگم، مگه نه؟
- آره اما اون ميدرخشيد.
***
براي ساناز صحنهاي از فيلمي را كه تازه ديده بودم، نقل ميكنم:
- يه مرد كوچيك، به اندازه انگشت دست، از طريق عورت وارد بدن معشوقهاش ميشه. ميره و اون تو زندگي ميكنه. براي هميشه. خيلي دوست دارم كه من هم بتونم وارد بدن تو بشم. برم و اون تو زندگي كنم.
لبخندي ميزند و سرم را نوازش ميكند. با صداي آرامي ميگويد كه اگر بخواهم ميتوانم واردش بشوم. رانهاي مثل آينهاش را از هم باز ميكند و من سرم را ميگذارم روي عورتش.
ميخواهم از خيابان عبور كنم اما چراغ براي عابرين پياده قرمز است. ميايستم تا چراغ سبز شود. صحنه جالبي است. من تنها آدمي هستم كه منتظر چراغم و بقيه آدمها بدون توجه به چراغ از كنارم رد ميشوند و از خيابان عبور ميكنند. من هميشه از اين ترسيدهام كه با ديگران متفاوت باشم. مثلا در جامعه كلاغهاي سياه من تنها كلاغ سفيد زمين باشم. البته به همين خاطر دوستان آنارشيستم مرا سرزنش ميكنند كه زيادي شبيه ديگران هستم. بايد قوانين را زير پا گذاشت و با حماقتهاي مردم مبارزه كرد. اين ايده جالبي است. در جامعهاي مانند ايران كه قانونهاي نانوشته اجازه ميدهند از چراغ قرمز عبور كنيد بهتر است چراغ را رعايت كنيد تا آنارشيست خوبي باشيد.
مگسي را كه با سماجت وارد سوراخ سمبههاي بدنم ميشود، ميگيرم. شكمش را فشار ميدهم تا ببينم آلتي دارد يا نه؟ چيزي بيرون نميآيد اما اگر آلتي داشت، آن را ميبريدم و مگس را رها ميكردم. مگس بدون آلت، مگس بيچارهاي است. سوزني بر ميدارم و فرو ميكنم به همان جايش كه معلوم نيست كونش است يا كُ...َش. بعد از چند بار وارد و خارج كردن عذاب وجدان سختي به سراغم ميآيد. حواسم كه پرت شد سوزني كه از تهاش وارد شده بود از سرش بيرون ميزند. مگس جانسخت، بيچاره، هنوز زنده است و دارد سر و صورتش را ميشويد.
در يكي از مساجد به نماز ايستادهايم. حاج آقايي درست جلوي من به خلسه عميقي (ناشي از نماز) رفته است. در يكي از سجدهها بطور عجيبي ميگوزد و باد گرم آن به صورتم ميخورد. من كه ديگر حواسم پرت شده ديگر نميفهمم دور و برم چه ميگذرد.
***
در اين گونه موارد چه ميكنيد؟ به طرف ميگوييد: «آقا! شما يكي گوزيديد. نمازتان باطل است.»؟ من كه رويش را ندارم. اما وظيفه دينيام حكم ميكند به او بفهمانم كه نمازش باطل است. يك راهش اينست كه مانند حسن و حسين رفتار كنم. بطور غير مستقيم به او بفهمانم. اما نه! من عقلم به اين جور چيزها قد نميدهد. پس به او ماجرا را ميگويم. او با تعجب ميگويد: «عجب. باور كنيد متوجه نشدهام. آنقدر در نماز غرق بودم كه حتي اگر خاري از پايم خارج ميكردند، نميفهميدم.»
ميروم به توالت اداره تا ناهارم را در خفا بخورم. كاغذ كيك را با سر و صدا باز ميكنم و به روزهخواري مشغول ميشوم. از توالت كه بيرون ميآيم، يكي از همكاران مرا ميبيند و جملهاي قصار نثارم ميكند: «مشروب خواري و هر زهر ماري به جاي خودش، خدا و مسجد و روزه هم جاي خودش.» عجب حرف احمقانهاي. ميگويم: «بشاشم به مشروب خواريت. آدم يا كافر است يا مومن. اين را نميفهمي؟»
چند روز بعد ديدمش كه ريش گذاشته بود. پيشانيش سياه شده بود. لبهايش از فرط روزه گرفتن ترك خورده بود. پشيمان شدم. اگر ميدانستم كه به اين روز ميافتد آن حرفها را نميگفتم.
آنهايي كه مرا ميشناسند، ميگويند: «تو يك چشمچران واقعي هستي. هر دختري را كه ميبيني، فوري عاشقش ميشوي و حاضري حتي كونش را هم ليس بزني.» من اين حرفها را ميشنوم و خم به ابرو نميآورم. تا حدودي راست ميگويند اما اين اتهام كه من عاشق هر دختري ميشوم يك ادعاي كاملا بيشرمانه است.
***
«همه ما برابر هستيم.» اين حرف مبتذل را يكي از دوستان ميگويد كه به تازگي كتاب «هنر عشق ورزيدن» را خوانده است. «همه انسانها از يك سرشت هستند. همه يك جوهر انساني دارند پس بايد همهشان را دوست داشت. بايد به آنها برادرانه عشق ورزيد.» اين حرفها مرا ياد دوراني مياندازد كه يك چوپان ساده بودم. گلهاي گوسفند داشتم كه همه از يك جوهر گوسفندي آفريده شده بودند. براي همين بود كه همهشان را برادرانه دوست داشتم و به آنها عشق ميورزيدم. تفاوت ظاهري ميان آنها مهم نبود. "در عمق آنها برابر بودند." يكي از روزها كه يكي از گوسفندان آمد و در صورتم گوزيد نظرم عوض شد. بعضي از گوسفندان كه در صورت آدم ميگوزند با آنهاي ديگر برابر نيست. اين داستان را كه براي دوست تعريف ميكنم، فورا تفسيري ارائه ميدهد. «منظور از برابري، برابري از نظر رواني و ظاهري نيست. همه انسانها در استفاده از منابع طبيعي برابرند.» من كه ديگر حوصله ام سر رفته است، جواب ميدهم:
- سر آن گوسفند گوزي را بريدم. او ديگر حق استفاده از منابع طبيعي را نداشت.
***
نگار يكي از دختراني است كه مطمئنا هيچگاه عاشقش نخواهم شد. او فوقالعاده زيباست. سينههاي پر و بلوريني دارد. لپهاي كونش مرا ياد «تپه هاي سفيد» مياندازد و انگشتهاي پايش هم شبيه ساناز است: هوش از سر آدم ميپراند. اما او چند بار در صورتم گوزيده است. من هم در عوض توي كونش گذاشتهام. از او فوقالعاده متنفرم. پس مدعيان بيشرم بشنوند: حاضر نيستم كون هر دختري را بليسم.
هيپنوتيزم كردن برادرم نخستين تجربهام بود. او را به خواب عميقي بردم و دستورات كوچكي را براي تست كردن، به او دادم. تنها ميخواستم تلقينات مثبتي بكنم و بعد او را به حالت عادي برگردانم ولي يك فكر شيطاني باعث تغيير نقشه شد. به او تلقين كردم كه به خواستگاري دخترم بيايد.
***
شرع ميگويد دختر نميتواند با عمويش ازدواج كند. من ميگويم دختر ميتواند با عمويش ازدواج كند. حتي ميتواند با من هم ازدواج كند. اما مشكل اينجاست كه من دختري ندارم. يعني حتي ازدواج هم نكردهام و اين همان نكته شيطاني فكر من است. برادرم به خواستگاري دخترم ميآيد و من با لبخندي ميگويم كه هيچ دختري ندارم. او با اصرار ميخواهد همين امشب با دخترم بخوابد. چارهاي نيست. فاحشهاي را كه با من زندگي ميكند و با يكديگر روابط ساديسمي-مازوخيسمي داريم، به او معرفي ميكنم و ميگويم: «اين دختر من است. شب را ميتوانيم هر دو با او بخوابيم.»
