تلفن زنگ ميزند و من از آن سوي خط صداي رفيقي را ميشنوم كه هفده سال از او بيخبر بودهام. مرا همانشب براي شام دعوت ميكند.
***
حدود عصر براه ميافتم تا خانه دوست قديميام را در اين شهر آشفته - كه هميشه در آن سردرگم بودهام- پيدا كنم. بر عكس آن دوران كه آدرسدهي رفيق افتضاح بود، اينبار خيلي راحت خانهاش را پيدا ميكنم. خانهاي بسيار شيك كه مرا به ترديد مياندازد: آدم بدبخت و مفلسي مثل او نميتواند چنين خانهاي داشته باشد. بعد از گفتگوهاي معمولي از او راز اين تغيير بزرگ را ميپرسم و او خبر از ازدواجش با يك دختر معركه را ميدهد كه باعث همه اين تغييرات است. دختر براي كاري بيرون از خانه است و من افتخار ديدارش را ندارم. از لحظهاي كه به آدم شدنش پي ميبرم به خود لحن مودبانهاي ميدهم و از عادتهاي ركيكم اجتناب ميكنم. بعد از شام مرا به اتاق ديگري ميبرد تا سيستم جديد صوتي و تصويري خود را كه چند ساعت پيش خريده است، نشانم بدهد. چيزي كه شبيه يك سينماست. از اينكه عادت قديمي فخرفروشي او تغييري نكرده است تا حدودي خوشحال ميشوم. فيلمي ميگذارد تا با هم از كيفيت اين سيستم جديد لذت ببريم. فيلم كه شروع ميشود متوجه عدم تغيير ديگري ميشود. او هنوز كلكسيون فيلمهاي سوپر (پورنو) خودش را حفظ كرده است. فيلمي كه داريم تماشا ميكنيم، يكي از نسخههاي ايراني است. و فيلمهاي ايراني هميشه مورد نفرت من بودهاند. حتي در اين فيلم سوپر هم جهان سومي را ميتوان ديد. به احترام رفيق قديمي چيزي نميگويم.
***
دختري كه مدام (از سر دلهره) به دوربين نگاه ميكند و پسري كه هيچ ظرافتي در حركاتش ندارد. هيچ كدام سكس را بلد نيستند و اين باعث تنفر شديدي ميشود. دختر ميگويد «دربيار. دلم درد ميكند.» و پسر ميگويد «حرف نزن». اين ديالوگ مدام تكرار ميشود و حرص مرا در ميآورد. رو به رفيق ميكنم و ميگويم:
- بايد براي اين قحبهها كلاس آموزشي گذاشت.
او تنها لبخند ميزند. فيلم بدون سرانجامي به پايان ميرسد. اين مرا به ياد فيلمهاي هنري مياندازد و خشمم به نهايت درجه ميرسد.
***
چاي را در اتاق ديگري مينوشيم. نيم ساعتي درباره ادبيات و سياست حرف ميزنيم و بعد براي رفتن آماده ميشوم. به دوستم به خاطر ازدواجش تبريك ميگويم. همينطور ميگويم از اين كه در زندگي به موفقيت رسيده است، بينهايت خوشحالم. او هم مرا به ميهماني شام ديگري دعوت ميكند تا با زنش آشنا شوم. درست لحظهاي كه كتم را پوشيدهام تا از خانه خارج شوم، زنش از راه ميرسد و من با چشمان گرده شدهام همان قحبهاي را ميبينم كه دلش درد ميكرد.
«تو داری تلنگری به سبگ هدایت میزنی»
این را یکی از دوستان میگوید و من که قد خمیدهای دارم مانند آلتی راست میایستم. چقدر جذاب هستند این تعریفهایی که میشنوم. و تو ناگهان فکر میکنی که خود هدایتی. مانند او مینویسی. این حرفها در تبریز زیاد زده میشوند. ما به آن میگوییم «مکتب تبریز». این همان مکتبی است که زمانی تجددخواه بود و رو به جلو. حالا در گرداب ابتذالی افتاده است که همه را به خود جذب میکند و با خود فرو میبرد. دیگر هیچکسی دوست ندارد خودش باشد. همه دارند پشت غولی قایم میشوند. خیلیها نیچه میشوند یا کوندرا. مارکز هم داریم. بعد همهمان درجا میزنیم. خودمان را میگیرم در حالی که هیچ گهی نیستیم.
دوباره مانند آلتی بعد از عشقبازی، خمیده میشوم. رو به دوست میکنم و میگویم بهتر است داستانهایم را لوله کند و فرو کند به کونش. این را میگویم و پشت بونوئل قایم میشوم.
رو به ديوار ايستادهام و كاري ميكنم. مردي ميآيد و از پشت مويم را ميگيرد و سرم را به ديوار ميكوبد. آنقدر ميكوبد كه دسته موهايم كنده ميشود و من به زمين ميافتم. چند ساعت بعد كه به هوش ميآيم دسته موهاي خشكيدهام را ميبرم و ميشويم. با آن قلممويي درست ميكنم تا يك نقاشي روي ديوار خونآلود بكشم. طرحم چيز قشنگي ميشود. يك زن زيبا به رنگ خون كه موقع عادت ماهانهاش شده است.
پاي راستم را ميگذارم روي پاي چپم بگونهاي كه بتوانند مشغول عشقبازي باشند. بعد متوجه ميشوم كه هر دو پا مرد هستند پس درواقع مشغول همجنسبازي هستند. از اين افكار احمقانه كه فارغ ميشوم نگاهي به سعيد مياندازم. در مرد بودن او شك دارم پس نميتوانم دقيقا بگويم در گذشته با يكديگر همجنسبازي ميكرديم يا عشقبازي. اما هرچه است كارهايي ميكرديم. حالا او شرمزده روبرويم نشسته و من در نهايت بيتفاوتي نگاهش ميكنم. در خيابان ديدمش. از همان اول خودش را باخت. به خانهام دعوتش كردم و او، بياعتماد، قبول كرد. منتظرم تا سخني بگويد. برايم جالب خواهد بود كه بدانم بعد از اين سالها به چه فكر ميكند. بعد از سكوتي طولاني دهانش باز ميشود.
- فكر ميكني خدايي باشد؟
در آن موقعيت اين عجيبترين سوالي بود كه ميشد پرسيد. در لحنش فلسفه نبود. شرم بود. نميدانستم كه به شرمش پاسخ دهم يا به فلسفهاش. خواستم بگويم خدا مرده است اما اين كليشهايترين و احمقانهترين سخني بود كه ميتوانستم بگويم. اگر ميگفتم كه مرده است شايد ميپرسيد: "يعني زماني زنده بود؟" و من هيچ جوابي نداشتم.
- عزيزم، خدا اهميت ندارد. نبايد داشته باشد. بايد بدون چتر از هواپيما پريد. بايد به زمين رسيد. هرچند خطر مرگ منتظر ماست. اما چارهاي نيست بايد پريد.
بر خلاف انتظارم در چشمانش هيچ هراسي نيست. تنها شرم است و پشيماني. معلوم است كه ميخواهد از گذشته فرار كند. ميخواهد به كسي پناه برد. مهم نيست كه پناهدهنده او خدا باشد يا حتي خود من. عكسالعمل من هم جالب است. ميل جنسيم تحريك شده است اما نزديك شدن به سعيد را خودكشي ميدانم. بعد او متوجه ميشود و هراس جاي شرم را ميگيرد. به طنابي كه از اتاقم آويزان است اشارهاي ميكند.
- آن را براي مواقع ضروري گذاشتهام. وقتهايي است كه نميتوانم دردها را تحمل كنم. در آن لحظهها نياز شديدي براي مردن دارم.
چند دقيقهاي بعد هر دو آويزانيم. او از طناب و من از او.
مامورين پليس ميريزند به خانهام و من كه هنوز نميدانم جرمم چيست، كامپيوترم را آتش ميزنم تا تمام مدارك ممكن بر عليه خودم را از بين ببرم. بعد به پشت بام ميروم تا راه فراري پيدا كنم. بسوي مسجدي كه منارههايش راست ايستادهاند ميدوم. خانههاي به هم چسبيده، پشت بامهايي هم سطح براي فرار مهيا كردهاند. روي يكي از اين خانهها دو مرد را ميبينم كه در روز روشن مشغول عشقبازي هستند. زير لحاف آنان را بهترين پناهگاه مييابم و به جمع دو نفره آنها ميپيوندم. چند دقيقهاي بعد يكي از پليسها كه در جستجوي من در پشت بامها سرگردان بود جمع سه نفره ما را ميبيند و تحريك ميشود. وقتي به ما ميپيوندد لخت و عور است. خودش را به من ميچسباند و من ميپرسم دنبال چه كسي است. درميان نفسهايي سريع و گرم ميگويد دنبال شخصي هستند كه در اغتشاشات تبريز، باطوم يك بسيجي متعهد را از او گرفته و در كونش فرو كرده بود. به خاطر بزرگي باطوم، شخص بسيجي در دم جان سپرده است. اين حرفها را با ناراحتي ميشنوم و براي شادي روح آن بسيجي شهيد فاتحهاي ميخوانم. كارش كه تمام ميشود صورتم را بر ميگردانم و با بيصبري ميگويم:
«حالا نوبت من است»
هنوز آن خاطره وحشتناك از يادم نرفته است. بچه بودم و با بچههاي ديگر مشغول ترقهبازي بوديم. گربه بيچارهاي از آن نزديكيها ميگذشت. گرفتيمش و ترقهاي را در كونش فرو كرديم. آن نگاه وحشتناكش كه آكنده از شرم بود، شايد ميپرسيد چرا داريم جلوي چشم ديگران عشقبازي ميكنيم؟ بيچاره نميدانست اين ارضاي ميل جنسي نيست، ارضاي ميل ساديسمي چند كودك است. بعد از آن نگاه چند تصوير مبهم به ياد دارم: انفجار و پخش شدن گه به در و ديوار. همچنين يادم نيست كه آن روز چهارشنبه سوري بود يا نيمه شعبان؟
شروع ميكند به نوشتن. ميخواهد چهارده داستان بنويسد به نيت چهارده معصوم. كار را كه تمام ميكند داستانها را ميشمارد. پانزده تا. يكي را اضافه نوشته است. همان را از پنجره بيرون مياندازد. و آن كاغذ مچاله شده ميافتد بر سر من، كه از آنجا به سوي خانه روان بودم. كاغذ را صاف ميكنم و ميخوانمش. آنقدر كفرآميز است كه مو بر تنم راست ميشود. كاغذ را ميگذارم توي جيبم. شايد روزي براي شما هم خواندمش.
درست سر نهار مادربزرگ حالم را ميگيرد:
- «چقدر تو نفهمي. اينكه مساله پيچيدهاي نيست. يا بايد با دست چپت نون بخوري يا توي توالت كونت رو با دست چپت بشوري نه با دست راستت.»
از وقتي فهميدهام مادربزرگم از دريچه توالت مرا ميپايد يك پرده بر آن كشيدهام تا حداقل در توالت آرامش تنهايي را حس كنم. اما مادربزرگ دستبردار نيست. دريچههاي ديگري پيدا ميكند و مرا ميپايد. ميخواهد وظيفه شرعياش را انجام دهد. آخر توالت هم احكام خودش را دارد: نبايد با دست راستت كونت را بشوري. نبايد به طرف قبله باشي و نبايدهاي ديگر. براي همين من هر روز نهي از منكر ميشوم. اما امروز چاره كار را پيدا كردم. برس آبي رنگ كوچكي - كه براي ساييدن كف توالت به كار ميرود - به گوشه توالت تكيه داده است. از اين به بعد كونم را با آن خواهم شست. آنوقت خواهم توانست با هر دو دست نان بخورم.
از پنجره خم ميشوم به بيرون و گربهاي را ميپايم كه مانند عاليجنابان از پيادهروي جلو پنجرهام ميگذرد. چقدر خوب است كه مردم آزاران شبها را ميخوابند. روزنامهفروش محله ميگذرد و آرامش عاليجناب گربه را از بين ميبرد. نميشود به هيچ كس اعتماد كرد. براي همين است كه گربه به گوشهاي فرار ميكند. اين جناب روزنامهفروش را با مقالههايي كه هر از چند گاهي در روزنامهها چاپ ميكند ميشناسم. چند باري سلامش دادهام اما او مانند آدم جنزدهاي فقط نگاهم كرده است. ياد آن آخرين نگاهش كه ميافتم، ميل عجيبي پيدا ميكنم براي تف كردن روي سرش. به زحمت جلو خودم را ميگيرم. شايد اين آخرين باري است كه ميبينمش. دارم تغيير منزل ميدهم. ميروم به آن دورها. از همين حالا بغض گلويم را ميفشرد. دارم از خانه عزيزم جدا ميشوم. دارم خاطرههايم را در اين خانه ميگذارم و ميروم. احساس ميكنم كه اين خانه از من باردار است. شايد به اين خاطر كه يكبار هنگام جلق زدن آبم را... روزنامهفروش گذشته است. عاليجناب گربه به ميان پيادهرو بازگشته است. و من تف پخش شده برپيادهرو را تماشا ميكنم.
به خاطر كفر دستگيرم ميكنند و حكم اعدامم را صادر ميكنند. ميروم روي سكو و آمادهام تا حكم اجرا شود. ميگويند آخرين درخواستم را مطرح كنم. قلياني سفارش ميدهم. بعدش هم اجازه ميخواهم تا چند كلمهاي صحبت كنم. خوشبختانه اين اجازه را ميدهند.
- «در تمام عمرم سعي كردهام تا آدم مبتذلي نباشم. هيچگاه به فيلمهاي هندي نگاه نكردهام. هيچگاه داستانهاي مبتذل عشق و عاشقي نخواندهام. حتي در كفرم هم نوعي فرار از ابتذال را ميتوان ديد. اما يك چيز وجود دارد كه تمام عمر اذيتم كرده است. در آغاز جواني به پيشنهاد يك دوست ناباب، كتاب "بامداد خمار" را خواندم. اين تنها لكه ننگي است كه در كارنامه سفيدم وجود دارد. از شما جلادان محترم و خداوند حكيم خواستارم تا اين گناه را بر من ببخشايند.»
***
آدم دهن لقي هستم. مطمئنا هيچ دليل منطقي براي اعتراف به آن لكه ننگ وجود نداشت. تنها نياز به سخنراني باعث آن حماقت شد. بعد از آن حرفها حكم اعدامم به حبس ابد با اعمال شاقه افزايش يافت. حالا مجبورم در زندان بنشينم و براي محكومين "بامداد خمار" بخوانم. مطمئنا اين وضع را تحمل نخواهم كرد. همين روزها خودم را خواهم كشت.
خوابيدهام. در يك جاي سرسبز. در يك باغ يا شايد هم يك پارك. روي يك نيمكت سبز. نزديك به صبح است، احتمالا. احساس ميكنم كسي دارد با شلوارم ور ميرود. نهايتا هنگامي كه شلوارم را درميآورد بيدار ميشوم. مرد ميانسالي است. با تعجب ميپرسم:
- داري چيكار ميكني؟
- هيچ. شنيدم يبوست داري. اومدم يه شياف فرو كنم تو كونت بلكه مشكلت حل بشه.
- اوه. ممنونم.
عجب مردم مهرباني داريم. اين ماجرا مرا ياد چند سال پيش انداخت. آنوقتها كه بيپول بودم، شخصي پيدا شد كه ميخواست بسته اسكناسي را در كونم فرو كند. من هم كه عزت نفس والايي داشتم اين صدقه را قبول نكردم. ولي در آخر بسته اسكناس را به عنوان قرض در كونم فرو كرد. چه مردم مهرباني داريم. با اين افكار به خواب عميقي ميروم.
***
نزديك ظهر است. هنوز كسي دارد با كونم ور ميرود. باز بيدار ميشوم. به جاي آن مرد ميانسال، شخص ديگري ميابم. پشت سر او هم صف طويلي است. ميپرسم:
- اينجا چه خبره. داري چيكار ميكني.
- هيچي. شنيديم كه دچار يبوست شدي. اومديم كه شياف تو كونت فرو كنيم. بلكه شفا پيدا كني.
- يه دنيا ممنونم.
اينكه شمار مردم نيكوكار افزايش پيدا كرده است باعث بسي خوشحاليست. هرچند ممكن است بعضي سوءاستفادهها هم وجود داشته باشد. مثلا به جاي شياف چيز ديگري فرو كنند، اما ميدانم كه نيتشان خير است. خدا اجرشان بدهد.
قلبش تند ميزند. نفسهايش هم سريع است. چشمهايش كه چپ ميشوند ترس به قلبم هجوم ميآورد. هيچ كاري از دستم ساخته نيست. تنها ميتوانم اسمش را تكرار كنم و تكانش دهم. براي چند دقيقهاي چشمهايش به حالت عادي برميگردند. بعد حملهاي وحشتناكتر. چشمها از حدقه بيرون ميزنند. نفس ديگر بر نميگردد. و سرما بدن هر دومان را فرا ميگيرد. لبهايم را ميگذارم روي لبهايش. دستم را هم ميگذارم روي قلبش. نامنظم به قلبش فشار ميآورم و هواي گرم بدنم را به ريههايش ميرانم. لبهايش به سردي گراييده است. صورتش هم بنفش شده است. همچنان نفسش ميدهم. هواي نوازشگرانهاي كه از بينياش به صورتم ميخورد، اولين نشان بازگشت او به زندگي است. لبهايمان كه به هم گره خوردهاند تبديل به بوسه درازي شدهاند. بوسهاي فرانسوي.
***
بوسه براي آن لحظه وحشتناك، واژه بيرحمانه ايست. هستند انسانهايي كه به جسد تمايل جنسي دارند. حالا فرض كنيد تعدادي از اين انسانها، همجنسباز هم باشند. آنوقت شايد بتوانند بر لبهاي علي بوسهاي فرانسوي بزنند. اما من نه همجنسبازم و نه علاقهاي به جسد دارم. پس نميتوانم بپذيرم كه در آن لحظه علي را بوسيدهام. هر چند لبهايم لبهاي او را به آغوش كشيده بود اما هيچ نشاني از لذتجويي جنسي در آن لحظه وجود نداشت. تنها لذتي كه بود لذت بازگشت او بود. اشكمان، عرقمان، و آب دهانمان به هم آميخته بودند. من و او به هم آميخته بوديم اما هيچ بوسهاي در كار نبود. چند روز بعد را كه باز به هم آميختيم را قبول دارم. اينبار بوسه بود. لذت جنسي هم بود.
از بچگي ميشناختمش. آنوقتها برايم ساك ميزد. بعد از سي سال روي تخت بيمارستان ميابمش. لبخند تلخي بر لبش است. در حال احتضار است. گل را ميگذارم بر روي ميز فلزي كنار تخت. نميدانم چه بگويم. فقط نگاهش ميكنم. به آهستگي كلمهها را ميجويم. ميگويم آمدهام تا گذشتهها را جبران كنم. لبخندش تلختر ميشود. چشمهايش ميپرسند چگونه؟ به سنگيني خم ميشوم تا در ميان پاهايش، گذشته را جبران كنم.
