ميروم گوشه و كنار مملكت و ميشاشم. نيت بدي ندارم. ميخواهم سرحدّات سرزمين عزيزم را مشخص كنم. اين كار را از گربهها ياد گرفتهام. ميروند گوشه و كنار حياط و ميشاشند. اگر گربه ديگري وارد محدوده شاش شود، حسابش ساخته است. اما مردم بيشعور ما نميتوانند بفهمند كه من اين كار را به خاطر وطنم ميكنم. چند بار هنگام تعيين سرحدّات كتكم زدند. چند بار هم پليس مرا گرفت. آه، خدا لعنتشان كند. هيچگاه معني وطندوستي را نخواهند فهميد. آنها فقط در توالت ميشاشند. حتما آنجا را وطن خود ميشمارند. به هر حال، من به تعين مرزها ادامه خواهم داد. فقط ترسم اين است كه مردم نفهم، مرا بكشند. اما عيبي ندارد. آنوقت شهيد راه وطن خواهم بود.
من يك روشنفكرم: ريش عجيبي دارم. لباسهاي غريبي ميپوشم. زني دارم كه با اجازه من، مورد مصرف عموم مردم شريف جامعه است. و از همه مهمتر: شبها را به بيداري ميگذرانم. اين آخرين شرط روشنفكري، سختترين آن نيز هست. مخصوصا براي من. بگذريم از اينكه بيداري شبانه آثار سويي براي جسم دارد. مثلا چشمها تبديل به خايه ميشود. سرخِ سرخ. يا سَرم، كه ميخواهد براي لحظهاي روي بالش باشد، از درد ميتركد. اينها را ميشود به خاطر فرهنگ و هنر اين جامعه، تحمل كرد. بالاخره بايد كسي بيدار باشد و شعر بگويد، داستان بنويسد، فكر كند، انديشه بسازد، جامعه شريف را به سوي آباداني فرهنگي رهنمون شود. اما اينجا درد بزرگتري وجود دارد. دردي روحي: همسايه بالايي. او روشنفكر نيست اما شبها را بيدار ميماند. زنش هم بيدار ميماند. زيرا چه كسي ميتواند زير آن ضربات چكشمانند بخوابد. آري، درست بالاي سر من، مردي روي همسرش ميافتد و مانند آدم متشنجي، خود، زن، ساختمان و اعصابم را به لرزه ميآورد. آدمهاي مانند اين هستند كه جلوي پيشرفت فرهنگ را ميگيرند. چه كسي ميتواند در چنين شرايطي فرهنگ توليد كند؟ من كه نميتوانم. براي همين، به نشان اعتراض تصميم گرفتهام شبها، خيلي زود، كنار همسرم - بدون اينكه ضربهاي چكشي وارد كنم - بخوابم و روزها هم بيدار نشوم. پس بهتر است براي خوتان روشنفكر ديگري پيدا كنيد.
تلفن زنگ ميزند و زنم گوشي را بر ميدارد. بعد از چند ثانيه بدون اينكه حرفي زده باشد گوشي را قطع ميكند و به اتاق من يورش ميبرد. من هم كه به عجيب و غريب بودن زنم عادت كردهام، ساكت و آرام، منتظر اتفاق تازه ميمانم. چند دقيقهاي كه مي گذرد، زنم بيرون ميآيد و از من ميپرسد:
- الناز كيه؟
- كسي رو به اسم الناز نميشناسم.
- پس چرا تو وبلاگت ازش اسم بردي و گفتي "تنها عشق اين سالها"؟
بدنم سرد ميشود. معلوم است كسي كه زنگ زده بود، آدرس وبلاگ را به او داده است.
- عزيزم، اونا همش داستانن، واقعي كه نيستن.
- من نميدونم. فقط ازت ميخوام گم شي و امشب رو با الناز جونت سر كني.
چارهاي نيست. از خانه ميزنم بيرون.
***
هواي شب برخلاف روز، سرد است. روي نيمكت مچاله شدهام و به آرامش شبانه گوش سپردهام. از دوردست صداي قدمي ميآيد. سرم را به سوي صدا بر ميگردانم. الناز زيبايم را ميبينم كه به سويم ميآيد و آرام كنارم مينشيند. سرم را روي رانهاي گرمش ميگذارم و چشمانم را ميبندم. آه، چه لذتي!
مرد بلند ميشود و به سايهاي در گوشه اتاق پناه ميبرد. سياهي بدنش را ميبلعد، تنها عورتش از ميان تاريكي پيداست. چند لحظه پيش، با ديدن من، از روي زنم برخاست. زنم مبهوت است و من آنجا كنار تخت، خدا را شكرگويان، ايستادهام. ميدانم اين بهترين فرصت زندگيام است. قدمي مصمم به طرف تختخواب برميدارم. زنم بطور غير ارادي، ملافه را بر روي بدن لختش ميكشد. خم ميشوم و از زير تخت، دستان نرم الناز را ميگيرم و بيرونش ميكشم. بيچاره را ببين كه به خاطر من سالهاي عمرش را زير تخت گذرانده است. اين دختر زيبا را به زنم معرفي ميكنم. ميگويم كه تمام اين سالها، تنها عشق من الناز بوده است. و زن گنهكار و مبهوت من هيچ حرفي براي گفتن ندارد.
***
حال، سالها پس از آن ماجرا، هر چهار نفرمان زندگي مشتركي خوبي داريم. من زنم را دارم، الناز زيبايم را دارم و مرد در سايهاي را كه تنها عورتش پيداست.
چند هفتهاي است كه مهمان خانه يكي از دوستان هستم. خانه خوبي دارد با يك دستشويي بزرگ كه جاي يك كتابخانه در آن خالي است. اولين روزي كه به اين خانه آمدم و در توالت آن شاشيدم، آنقدر ذوق كرده بودم كه متوجه كاغذ نصب شده بر بالاي آينه دستشويي نشدم. روز بعد، آن را ديدم و آنقدر ذوق كردم كه يادم رفت بشاشم. بروشوري مربوط به بهداشت دندان بود و دختري در ميان انبوه واژهها، سرگرم گاز زدن به يك سيب سبز رنگ بود. همان لحظه اول او را شناختم.
***
وقتي جوان بودم، آدم منحرفي بودم. مجموعه عظيمي از عكسهاي آنچناني داشتم. بهترين آنها، عكس دختري بود كه دستش را روي عورتش گذاشته بود و لبخند ميزد. باورم نميشود كه همان دختر را دارم در يك بروشور بهداشت دندان تماشا ميكنم. جالب اينجاست كه هر دو عكس به يك اندازه تحريككننده هستند. در ساعات بيپايان بيخوابيهاي شبانه، اين تنها موضوعي بود كه فكرم را مشغول ميكرد: چه چيز مشتركي در اين دو عكس باعث برانگيختن ميشود؟ ظاهرا تنها دليل لبخند بود. لبخند؟ البته. لبخند با دندانهاي سفيد زيبا و دستان سكسي با ناخنهاي سفيد كه يكي سيب سبزي نگه داشته و ديگري عورتي را، از اشتراكات مهم اين دو عكساند. اما تفكري عميق دليل اصلي جذابيت اين دو عكس را برايم آشكار ميسازد:
دختر، در هر دو عكس، دارد چيزي را به نمايش ميگذارد. در يكي دندانهاي بسيار سفيد و زيبايش را و در ديگري عورت بسيار زيبا و تحريك كنندهاش را. و من، مبهوت در اين نمايشگاه، دارم لذتي عميق و زيبا ميبرم.
همه نشستهايم و خوش هستيم. اينجا مجلس دوستاني است كه تازه با آنها آشنا شدهام. از شرب خمر به خاطر اعتقادات شديد مذهبيام سرباز ميزنم و با اين كار دل دوستان را ميشكنم. آنطرف اتاق دختر زيبايي نشسته است. پيوسته مشغول تماشاي او هستم. ميدانم توضيحالمسائل لنكراني، نگاه به دختر را منع ميكند. اما لنكراني كه زيبايي او را نديده است.
اين مجلس، مهماني خوشآمد گويي به من است. از طرف دوستان آذريام در باكو. تصادف جالبي است: هم نوروز است و هم محرم. فردا هم عاشوراست. شب مقدسي است. بعد از صرف شام و عدم شرب خمر، همانجا روي كاناپه دراز ميكشم. بعد از ساعتي با تمايل شديدي براي شاشيدن در وسط اتاق بيدار ميشوم و به خودم حركتي ميدهم. دختر زيبايم را نشسته بر روي سرم ميابم. او را از اين كار باز نميدارم و خوابيده ميشاشم. آنگاه است كه راحتتر به خواب ميروم.
آرزويم به حقيقت ميپيوندد. باورم نميشود. شبهاي زيادي با اين رويا به خواب رفتهام:
دختري دانشجو، از من نقاضاي پول ميكند. مانند هميشه بيپولم اما او را به خانهام دعوت ميكنم. او دعوتم را قبول ميكند و حاضر ميشود براي يك شب مهمان خانهام باشد. ميخوابيم، در يك اتاق، و شايد در يك بستر. ولي من به او، حتي دست هم نميزنم. چقدر قهرمانم من. آه چه احساس لذت بخشي.
و حالا دختري روبرويم ايستاده است. دانشجو نيست. فراري است. پول ندارد، جا ندارد، گرسنه است. چه خوشبختي. ميگويم تنهايم. شب را ميتواند در خانهام بماند. با خوشحالي قبول ميكند. ميخوابيم. نه در يك اتاق، جدا جدا. من اينطور ميخواهم. تعجب ميكند و من احساس خوشحالي، عجب قهرمانم من.
***
گفتم ميخوابيم. دروغ گفتم. من كه نخوابيدم. يعني خوابم نبرد. بلند شدم و وارد اتاق او شدم. بدنش را ديدم و حس راهبه بودن به سراغم آمد. بدنش چقدر قشنگ و دوستداشتني بود. احساس كردم بيخوابم. مانند راهبهها براي هزاران شب بيدار بودهام. چشمانم بطور شيريني بسته ميشد. خم شدم و بوسيدمش، همه چيز از اينجا شروع شد...
در شهر ما هیچ کس به جز دیوانهها و بچهها حاضر نیست که از کنار جوب برای رفع حاجت استفاده کند. اما چندی پیش مردی که دیوانه نبود و البته به دیوانه نبودن او من واقف بودم، در کنار جوب ایستاد و در زیر فشار نگاههای مردم، حاجتش را رفع کرد. من کار او را نمیستایم. نه کار او را، نه کار آنهایی را که قتل میکنند، دزدی میکنند، دروغ میگویند و رفع حاجت میکنند. آن مرد، هنگام رفع حاجت به فشار در بدنش فکر میکرد و شاید هم آرزو میکرد تا دریچهای هم برای کاهش فشارهای مادی و معنوی دیگر وجود داشت، فشاری که هنگام جست و جوی خدا بر مغزت وارد میشود، یا فشاری که که هنگام بیپولی بر جیبت. گرسنگی چطور؟ لرزش دستانت را هنگام گرسنگی دیدهای؟ دوستی میگفت: «سوراخی در سر آدم، دریچه کاهش تمامی فشارهاست» اما فشاری که یک گلوله خارج شده از یک تپانچه بر استخانهایت وارد میکند را تجربه کردهای؟
